قبل از پست خداحافظي ميخواستم از سمنان بنويسم و عكسهايي از اونجا بذارم كه نشد ولي حالا مينويسم؛ از شهري كه بيست و هشت سال از بهترين سالهاي زندگيام رو اونجا گذروندم با خاطرات خوب و بد با دلتنگيهام وغريب بودنم و با دوستاني كه گاهي نزديكتراز خانوادهام بودن. به عبارتي از سمنان زادگاه دومم بايد بنويسم چون در اين شهر رشد كردم و شخصيتم كامل شد.
وقتي با بهروز ازدواج كردم چون محل كارش سمنان بود بايد اونجا زندگي ميكرديم. از سمنان فقط اون چيزي رو ميدونستم كه در درس جغرافيا خونده بودم. شهري كويري مركز استان سمنان و نزديك تهران، همين.
اولينبار از جاده آزادشهر به سمنان رفتيم يعني از گردنه چهلدختر؛ جاده قشنگ و با صفايي بود ولي خطرناك و خراب چون تمام جاده شوسه بود. اون موقع از بجنورد به سمنان ده ساعت طول ميكشيد ولي حالا با وجود جادههاي ميانبر جديد اين مسافت به پنج ساعت رسيده. سمنان شهر تميز ولي فوق العاده كوچك و آروم بود براي من كه از بجنورد شلوغ و پرهياهو و از جمع خانواده داييجان ناپلئوني با خالهزادهها وعموزادههاي فراوان و مهمونيهاي هرروزه به شهر ساكت و بدون آشناي سمنان رفته بودم، مثل تبعيدگاه بود. بخصوص وقتی که شنیدم در زمان پهلوي اونجا تبعيدگاه بوده اين حس بد درمن پيدا شد كه واقعن به تبعيد رفتم.
تمام دلخوشي من نزديكي به تهران بود و رفتن زودبهزود به تهران. اون سالها سمنان واقعن هيچ امكاناتي نداشت حتا ميوه وخوراكي خوبي هم نداشت وقتي علت رو ميپرسيديم ميگفتن چون كسي نميخره همه خودشون باغدارن. اقتصاد سمنان بسته بود اگر صبح پولي رو خرج ميكردي شب همون پول بهدستت ميرسيد.علاوه بر اقتصاد، روابط خانوادگي و ازدواجهاي آنها هم بسته بود . ازدواجهاي فاميلي بين همه سمنانيها مرسوم بود و عجيبترين چيز براي اونا اين بود كه وقتي از من سوال ميكردن با بهروز قبل از ازدواج چه نسبتي داشتم و ميگفتم هيچي با تعجب ميگفتن مگه ميشه؟ چطور اعتماد ميكنيد و چطور ميشناسيد؟
خلاصه كم كم شروع به غر زدن كردم كه من امكان نداره اينجا بمونم و زندگي كنم و بچهام اينجا بدنيا بياد. وقتي بچهدار شدم گفتم امكان نداره بذارم بچهام اينجا مدرسه بره و ... ولي ديديم كه اونجا بچه دار شدم و بچههام هم اونجا مدرسه رفتن وهم دانشگاه و خودم هم اون همه سال اونجا موندم. بايد بگم شايد يكي از دلايل اصلي موندگاريام بعداز مدرسه رفتن بچهها در اونجا سيستم عالي آموزشي اونجا بود چون واقعن به درس خوندن اهميت ميدن و معلمين خوبي دارن. سطح عمومي تحصيلات در سمنان بالاست و نخبههاي زيادي دارن.
سمنان به سرعت تغيير ميكرد دانشگاه و شهرك صنعتي اون باعث پيشرفت سريعش بود. بخاطر نزديكي به تهران و موافقت اصوليهايي كه براي احداث شركتها و كارخونهها ميدادن و ارزون بودن زمين و وجود معادن باعث شد كه بسياري در سمنان سرمايهگذاري كنند و خيلي زود سمنان از شهر آروم و ساكت به يك شهر نيمه صنعتي تبديل شد.
موقعي كه ما به سمنان رفتيم تنها كارخونه موجود در شهر كارخونه نساجي پارس بود كه بهروز اونجا كار ميكرد. كارخونه بزرگي كه چند نسل از مردم سمنان در اونجا كار كردن ولي حالا اثري از كارخونه نمونده و زمينهاي اون و باغ كنارش كه معروف به باغ فاميلي بود همه جهت خونه سازي فروخته شد.
در اين سالها كه سمنان بودم شاهد رشد اونجا و ركود بجنورد بودم. بارها اين مسئله رو چه در وبلاگم و چه براي دوستان بجنوردي گفتم . سمنان علاوه بر پيشرفت اقتصادي از نظر زيباسازي شهر هم پيشرفت چشمگيري داشت و دليل همه اينها خود سمنانيهان كه براي شهرشون ارزش قائل هستن و پيگير مشكلات شهرشون و از مسائل بيتفاوت نميگذرن. مردم سمنان هم تغيير كردن حالا نه تنها ازدواج فاميلي اونجا كم شده بلكه ازدواج با غير سمناني هم به وفور ديده ميشه.
الان سمنان يك شهر زيبا و تميز دانشگاهي- صنعتي شده و قابل مقايسه با سمنان قديم نيست. ولي به هر حال دوره زندگي ما در سمنان تموم شد و من با وجودي كه اين شهر زيبا رو دوست داشتم و دوستان خوب زيادي هم اونجا داشتم بنا به دلایلی تصميم به مهاجرت از اونجا گرفتم هر چند كاملن از سمنان دل نكندم . برادرم اونجاست و دوستان خوبم كه براي ديدار اونا بعد از چهارماه به سمنان رفتم . علاوه بر همه اينها بهداد كه دانشجوي ممتاز بود از سهميه دانشجو ممتازي استفاده كرد و در دانشگاه سمنان كارشناسي ارشد (برق- قدرت) قبول شد و مدت دوسال در اين دانشگاه بايد درس بخونه. پس وابستگي من به سمنان، كامل قطع نشده.
از دوستان خوب سمنانيام كه تعدادشون هم خيلي زياده بابت همه محبتها و لطفي كه در اين سالها نسبت به من داشتن و نذاشتن احساس غربت كنم واقعن ممنونم و براي همه مردم خوب سمنان آرزوي سلامتي و روزهاي خوب در زندگي دارم.
عكسهايي از سمنان را در در بخش فوتوبلاگ سايت گذاشتم حتمن ببينيد.