زندهگي ميكني و اميد به آينده داري ... ناگهان با تلنگري همه چيز تموم ميشه و به آني به يك خاطره و عكس روي ديوار تبديل ميشي. ميگن واقعيت زندگي همينه و بايد قبول كرد، همه ميدونيم پس چرا اينقدر سخت زندهگي ميكنيم؟ پس چرا اينقدر دشمني و كينه و جنگ...
مسخرهترين چيز به نظرم مجلس ختم است، اشك ميريزيم و عزاداري ميكنيم ولي همانجا هم دست از فخرفروشي و بخل و عداوت برنميداريم. پس فلسفه مرگ چيه و كي و كجا بايد درس گرفت و فهميد؟
شوهرخاله، كتابخانه بزرگي داشت ولي به سختي به كسي كتاب امانت ميداد، من تنها كسي بودم كه با سماجت از او كتاب قرض ميگرفتم . حالا او رفته و كتابخانه بزرگش باقيمانده. روحش شاد.
***
پ.ن: كردان هم رفت. اگر مرگ هشداري باشه، كود-تاچيها بايد از اين مرگ درس بگيرن.