يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

December 31, 2009 02:22 PM

December 30, 2009 12:40 AM

 

مراسم عزاداري امام حسين (ع) با حضور مقام معظم رهبري

 

منبع عکس: ایسنا


December 28, 2009 11:10 PM

 

وقاحت هم حدی داره

 

رادان با وقاحت تمام از کشته‌شدگان روز عاشورا می‌گفت و کسانی که در تصادف اتومبیل کشته شدن. جناب رادان نگفت این تصادف اتومبیل شگرد جدید کود-تاچی‌هاست. احتمالن بخاطر کم هزینه بودن و این‌که راحت‌تر می‌تونن برای این قتل‌ها دروغ ببافن. عقل این دروغگوها در همین حده تا سناریوهای دوزاری این‌جوری بسازن. البته باید بگم کسانی که این دروغ‌ها رو باور می‌کنن کم نیستن آدم‌های بی‌مغزی دوربرم می‌شناسم که موقع اخبار می‌چسبن به تلویزیون و حرف‌های اونا رو مثل ایه قران می‌بلعن و تایید می‌کنن.

محمد, دوست صمیمی بهبود روز عاشورا در یادگار امام هدف گلوله پینت‌بال قرار گرفت و گلوله به چشمش خورده و در حال حاضر چشمش بسته است و پزشک گفته چند روز باید بگذره تا ببینیم به شبکیه اسیب رسیده یا نه؟ وقتی محمد رو با چشم بسته دیدم اشکام راه افتاد. محمد می‌گفت: گلوله که به چشمم خورد برای لحظه‌ا‌ی از حال رفتم. توی پیاده‌رو نشسته بودم و چشمم رو گرفته بودم در همین حین یک پاترول سفید با سرعت از پشت به یک جوون زد و اونو زیر اورد و رفت. مردم جسد جوون رو کنار خیابون کشیدن ولی پاترول دنده عقب گرفت و اومدن جسد رو هم توی ماشین انداختن و بردن. این صحنه یکی ازهمون تصادف‌هاییه که رادادن با وقاحت می‌گفت. معلوم نیست چقدر از این تصادف‌های ساختگی دیروز صورت گرفته چون جسدها رو هم می‌بردن که اثری بجا نذارن.

منبع عکس: یک پنجره


December 26, 2009 01:57 PM

 

دعا

 

آخوند روی منبر بعداز تموم شدن نوحه‌خونی, دعا کرد. یکی از دعاهاش این بود:
خدایا؛اسرائیل و دشمنانش را از صفحه روزگار محو بگردان.
جمعیت: آمین


پ.ن: عجب حرصی می‌زنن ملت برای غذاهای نذری فقط کافیه یک گوشه بشینی و نگاشون کنی.

وانت‌وانت این دیگا رو میاوردن و غذا پخش می‌کردن. واقعاً این حسین کیست که عالم همه دیوانه‌ی اوست؟...


December 24, 2009 12:20 AM

 

شاعر درباری (حکومتی)

 

آقای ا.ن بعد از فامیل بازی و رفیق بازی وهم‌شهری‌ها و همسایه‌هاش رو به پست و مقام رسوندن، حالا از هم‌استانی‌هاش استفاده می‌کنه. بعد از " فرهاد رهبر" رئیس دانشکاه تهران که سمنانیه, "علی معلم" شاعر درباری (حکومتی ) که دامغانیه و هم استانی ا.ن، جانشین مهندس موسوی در فرهنگستان هنر شده. علی معلم رو از همون سال‌های اولی که سمنان بودم، می‌شناختم. دوست صمیمی هم‌کار بهروز بود و افتخار هم‌کار بهروز این بود که علی معلم هم منقلی اونه. خب چه کسی بجز علی معلم و جهانگیر الماسی و امثال اینا حاضر می‌شه با دولت کود-تا هم‌کاری کنه؟


December 23, 2009 12:13 AM

 

پیری

 

هربار که مامان حرف‌هایی می‌زنه و یا کاری انجام می‌ده که قبلن همون‌ها رو از حاجی مامان اشکال می‌گرفت،نگران آینده و پیری خودم می‌شم.


December 21, 2009 12:15 AM

 

در سوگ حسين‌علي منتظري

 

رجال جمهوري اسلامي همه مثل هم مي‌نمودند. اشباحي از پيكره‌اي همه جاگيركه پدرت را و پدران و خواهران و برادران ديگران رادربند كرده بودند. آدم‌هايي كه لبخند و غضب‌شان به يك اندازه دلت را مي‌فشرد. اين گروه خرد و كلان‌شان چندان تفاوت نمي‌كرد. نه از اين باب كه بين‌شان تساوي برقرار بود؛ نه، بلكه از اين رو كه هيچ وقت نميفهميدي بيش‌ترين گزند را از كدام خواهي يافت؛ رييسي كه از بالا دستور مي‌داد، يا پاسداري كه در پايين راه مي‌بست. كهتر و مهتر از اين حيث "برابر" بودند.

تنها خاطره متفاوت، از آن"منتظري" بود. در يكي از ملاقات‌هاي ماهانه قزل حصار، وقتي كمتر فحش خورديم و كسي نگفت در اين سرما، يا گرما، كه "سگ از خانه بيرون نمي‌آيد شما به چه كار آمده‌ايد"؛ وقتي "پاسدارها" سعي مي‌كردند با خانواده‌ها ملايم‌تر برخورد كنند، زمزمه‌اي ميان مردم پيچيد كه: آدم‌هاي منتظري براي نظارت به زندان آمده‌اند و باعث اين تغيير رفتار شده‌اند.

در ميان خاطرات سراسر سياه آن روزها، اين يكي خيلي روشن باقيمانده است. ملاقات زندانيان سياسي ماهي يك‌بار بود؛ اگر بخت ياري مي‌كرد و به هر دليل لغو نمي‌شد. از تلفن هم خبري نبود. بچه‌ها اگر قد و سن‌شان از حدي بيش‌تر نبود، كه اين هربار موضوع مناقشه‌اي مي‌شد كه اشك به چشم كودكان زندانيان مي‌آورد، مي‌توانستند به آن سوي كابين بروند و آن چند دقيقه در آغوش زنداني‌شان باشند. ما فرزندان اين "خلاف‌كاران" از فرصت ملاقات به خوبي استفاده مي‌كرديم براي قاچاق سيگار كه هميشه مشتري‌اي در آن‌سو داشت. سيگار البته تنها چيزي بود كه خانواده خطر مي‌كرد به بچه‌ بدهد ومن يكبار در اين عمليات قاچاق دستگير و "تنبيه" شدم و تا ماهها از ملاقات آن سوي كابين محروم. تهديدهاي هرباره پاسداري كه جرم سنگينت به يادش مانده بود هم جاي خود داشت.

خاطره دخالت آدم‌هاي منتظري براي من به روشني باقي ماند، چون ملازم لغو اين محروميت بود.

بعدها يكه بودن منتظري در موضع‌گيري در برابر كشتار زندانيان سياسي در سال شصت و هفت نشان داد كه اين مرد تا چه حد آماده است در راه آن چه درست مي‌داند هزينه كند. او انقلابي‌اي بود كه به آن‌چه آرمان انساني انقلاب مي‌دانست وفادار ماند. به قول دوست عزيزي، او تجسمي شد از آن‌چه اخلاق انقلابي بايد باشد.

چشم پوشي از بالاترين مراتب قدرتي كه مي‌توانست در تصور بگنجد، و پافشاري بر "حق" به قيمت هر هزينه‌اي كه ممكن بود بر خود و خانواده‌اش تحميل شود، از اين انسان شخصيتي يگانه در تاريخ ساخت.

اگر به خاستگاه، پايگاه اجتماعي، طبقه، آموزه‌ها و هر آن‌چه كه قرار بود منتظري را "متعين" كند بنگريم، مي‌بينيم كه او با اكثر كساني كه خيلي از ما چشم ديدن‌شان را نداريم در اين‌ها يك‌سان بود.

اما منتظري ممتاز شد، چون نشان داد كه يك انسان چقدر مي‌تواند در بند "گذشته‌ها" نماند وبا فرارفتن از چنين تعين‌هايي "انسان" باشد و انسان "بشود".


يادش گرامی.


December 17, 2009 12:36 AM

 

از آرشیو عکس‌هام

 

بقایای دیوار مدرسه کلاس اول ابتداییم ( دبستان مهستی) کوچه معماریانی.





دبیرستان همت- دبیرستانی که بهروز اون‌جا درس می‌خوند و به پشت‌گرمی برادرش که ناظم دبیرستان بود کلی هم شربازی می‌کرده به گفته خودش.




استادیوم ورزشی بجنورد معروف به "شاقه" - چهارم ابان( روز تولد شاه) در این محل جشن می‌گرفتند و نماینده‌های دبیرستان‌ها آن‌جا رژه می‌رفتند. جای‌گاه روبرو هم فرماندار و شهردار می‌ایستادند و از مقابل آنها و تصویر شاه رژه می‌رفتیم. تمرین کردن‌های قبل از جشن بیش‌تر کیف می‌داد چون چندروزی از درس و کلاس راحت بودیم.



تب سریال جومونگ بدجوری همه رو گرفته بود که برای تبلیغ روی این هندونه‌ها هم " هندوانه جومونگ" گذاشتن. وقتی از پسربچه فروشنده هندونه‌ها پرسیدم یعنی چی هندوانه جومونگ ؟ فقط خندید. وقتی خواستم ازش عکس بگیرم ژستی گرفت که فکر کرد هنرپیشه جومونگه و مثل اون مشهور می‌شه.( تابستان 88- ترمینال بجنورد)




پیرزن ترکمن (حمام ریحانی بجنورد- تابستان 88)





هم‌سفر کوچولویم در قطار. دختری با موهای قرمز- من رو به یاد سریال آن شرلی انداخت. اسم این دختر موقرمز و پرسروصدا, آیلین بود. ( آذرماه 88)


December 14, 2009 12:12 AM

 

قطار... برف... مشهد... دوستان

 

وقتی یک‌ماه قبل فرشته, به‌ترین دوست دوران دبیرستانم زنگ زد و برای سفر حج خداحافظی و برای مهمونی ولیمه‌اش دعوتم کرد، قول دادم که حتمن برم. هفده آذر رو توی تقویمم یادداشت کردم و رفتم. اولین بار بود که به‌خاطر خودم سفر رفتم؛ برای دیدن هم‌کلاسی‌هام. شوق دیدار دوستان, تنهایی سفر و سرما و برف رو قابل تحمل کرد و اولین برف امسال رو هم از داخل قطار دیدم.





فرشته رو بعداز حدود بیست سال دیدم. فرزانه , بیست‌وهشت سال قبل در جشن عروسیم شرکت کرده بود و بعداز اون ندیدمش. بقیه دوستان ( فریده- زهرا- عالیه- اعظم) رو بعداز پایان دبیرستان ندیدم. شراره (یکی از دوستان هم‌نامم) بعداز دوره راهنمایی رفتن مشهد و از اون موقع ندیده بودم. فقط فریبا و مهری رو چند بار بجنورد دیده بودم.
شب هفده آذر برای من شب خاصی بود و دیدن دوستانم بعداز این‌همه سال دررستوران رضایی مشهد, مثل جمع شدن یک‌عده دختر دبیرستانی در سالن دبیرستان ایران‌دخت بود. چقدر سی‌سال زود گذشت.
بچه‌ها باورشون نمی‌شد که من فقط برای مهمونی فرشته توی سرما تنها سفر کردم و به مشهد رفتم . وقتی ‌گفتن آفرین به همت و معرفتت. گفتم: اولین باره بعداز سی‌سال خواستم کاری برای خودم انجام بدم و این سفر و دیدن دوستانم برای شادی خودم بود. اون شب ذوق‌زده بودم به شادی همون دخترمدرسه‌ای که از رفتن به اردو با دوستانش ذوق داره .
فرزانه می‌خواست با موبایلش ازم عکس بگیره و گفت مثل اون موقع‌ها بخند از اون خنده‌های همیشگیت . گفتم: فکر می‌کنی بعداز سی‌سال خنده‌هام مثل گذشته است؟
روز بعد , فریبا لطف کرد و به‌خاطر من مهمونی عصرونه گرفت و بچه‌ها دوباره دورهم جمع شدیم. همه درگیر کار و زندگی و بچه شدیم ولی اونا چون نزدیک هم بودن همیشه هم‌دیگه رو می‌دیدن و فقط من بودم که این‌همه سال از همه‌شون دور بودم باوجودی‌که همه بچه‌ها از دیدنم خوشحال بودن ولی فکر می‌کنم خوشحالی اونا به‌اندازه خوشحالی من از دیدن اونا نبود. احساس کسی رو داشتم که بعداز سال‌ها تبعید به خونه برمی‌گرده و در جمع نزدیکان احساس غریبه بودن می‌کنه. من غریبه آشنایی بودم برای اونا و اونا خاطرات جوونی من.
نمی‌دونم دوباره می‌تونم اونارو ببینم و فرصتی پیش می‌آد یا نه, ولی هفده آذر هشتادوهشت, اون شب سرد برفی مشهد, همیشه جزو به‌ترین خاطرات زندگیم بیاد می‌مونه.


December 12, 2009 04:10 PM

 

پیام حمید دباشی در حمایت از مجید توکلی

December 4, 2009 11:15 PM

 

ریتم زنده‌گی

 

این‌جا ریتم زنده‌گی تندتر شده و من در حال دویدن هستم. این دویدن رو دوست دارم. فکر کنم به‌زودی باید برای قهرمانی ماراتن شرکت کنم.

قدسی گفت: فکر می‌کنم این‌جا خوشحال‌تری
خندیدم و گفتم: هرجا و چیز جدید منو خوشحال می‌کنه. این‌جا رو دوست دارم چون احساس می‌کنم با روحیه‌ام سازگارتره. آروم و با طبیعت زیبا و هوای خوب، اینا همون چیزهاییه که همیشه دوست داشتم.

پاییز در مسیر پیاده‌رویم.

هربار که برگ‌های زرد زیرپام خش‌خش می‌کنه، لذت می‌برم و یاد خاطرات کودکیم می‌افتم. سال‌ها بود که صدای خش‌خش برگ‌های پاییزی رو زیر پام نشنیده بودم چون سمنان درختاش سوزنی‌برگ و همیشه سبز بودن.


December 2, 2009 12:19 AM

 

ویدیو با گویش سمنانی

 

ویدیو زیر که از سری ویدیوهای تبلیغاتی راهنمایی و رانندگیه با همت دوستان خوب سمنانی با گویش سمنانی ، دوبله شده. کار خیلی جالبیه ، ببینید.


December 1, 2009 12:14 AM

 

زنان موفق

 

می‌گن:
" همیشه پشت هر مرد موفق یه زن وجود داره."
اینو هم باید اضافه کرد که:
" زنی موفقه که هیچ مردی در کنارش وجود نداشته باشه."
و یا این‌که:
"پشت هر زن موفق مردی است که نتوانسته جلوی زنش را بگیره."


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent


مراسم عزاداري امام حسين (ع) با حضور مقام معظم رهبري
وقاحت هم حدی داره
دعا
شاعر درباری (حکومتی)
پیری
در سوگ حسين‌علي منتظري
از آرشیو عکس‌هام
قطار... برف... مشهد... دوستان
پیام حمید دباشی در حمایت از مجید توکلی

Archives

April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []