وقتی یکماه قبل فرشته, بهترین دوست دوران دبیرستانم زنگ زد و برای سفر حج خداحافظی و برای مهمونی ولیمهاش دعوتم کرد، قول دادم که حتمن برم. هفده آذر رو توی تقویمم یادداشت کردم و رفتم. اولین بار بود که بهخاطر خودم سفر رفتم؛ برای دیدن همکلاسیهام. شوق دیدار دوستان, تنهایی سفر و سرما و برف رو قابل تحمل کرد و اولین برف امسال رو هم از داخل قطار دیدم.

فرشته رو بعداز حدود بیست سال دیدم. فرزانه , بیستوهشت سال قبل در جشن عروسیم شرکت کرده بود و بعداز اون ندیدمش. بقیه دوستان ( فریده- زهرا- عالیه- اعظم) رو بعداز پایان دبیرستان ندیدم. شراره (یکی از دوستان همنامم) بعداز دوره راهنمایی رفتن مشهد و از اون موقع ندیده بودم. فقط فریبا و مهری رو چند بار بجنورد دیده بودم.
شب هفده آذر برای من شب خاصی بود و دیدن دوستانم بعداز اینهمه سال دررستوران رضایی مشهد, مثل جمع شدن یکعده دختر دبیرستانی در سالن دبیرستان ایراندخت بود. چقدر سیسال زود گذشت.
بچهها باورشون نمیشد که من فقط برای مهمونی فرشته توی سرما تنها سفر کردم و به مشهد رفتم . وقتی گفتن آفرین به همت و معرفتت. گفتم: اولین باره بعداز سیسال خواستم کاری برای خودم انجام بدم و این سفر و دیدن دوستانم برای شادی خودم بود. اون شب ذوقزده بودم به شادی همون دخترمدرسهای که از رفتن به اردو با دوستانش ذوق داره .
فرزانه میخواست با موبایلش ازم عکس بگیره و گفت مثل اون موقعها بخند از اون خندههای همیشگیت . گفتم: فکر میکنی بعداز سیسال خندههام مثل گذشته است؟
روز بعد , فریبا لطف کرد و بهخاطر من مهمونی عصرونه گرفت و بچهها دوباره دورهم جمع شدیم. همه درگیر کار و زندگی و بچه شدیم ولی اونا چون نزدیک هم بودن همیشه همدیگه رو میدیدن و فقط من بودم که اینهمه سال از همهشون دور بودم باوجودیکه همه بچهها از دیدنم خوشحال بودن ولی فکر میکنم خوشحالی اونا بهاندازه خوشحالی من از دیدن اونا نبود. احساس کسی رو داشتم که بعداز سالها تبعید به خونه برمیگرده و در جمع نزدیکان احساس غریبه بودن میکنه. من غریبه آشنایی بودم برای اونا و اونا خاطرات جوونی من.
نمیدونم دوباره میتونم اونارو ببینم و فرصتی پیش میآد یا نه, ولی هفده آذر هشتادوهشت, اون شب سرد برفی مشهد, همیشه جزو بهترین خاطرات زندگیم بیاد میمونه.