* توی ترافیک گیر کرده بودیم وقتی رفتیم جلوتر تصادف شده بود و یکی از رانندهها، خانم بود.
بهداد گفت: در هر تصادف, زنی نقش داره. یا راننده یکی از ماشینهاست و اگر راننده نباشه حواس راننده را به طریقی پرت کرده.
* زن و شوهر جوانی مشغول خرید بودن. مرد چهره ساده و معمولی داشت ( یعنی سوسول نبود) ولی سویشرت جینگولی با رنگهای زرد و سبز و آبی پوشیده بود.
بهداد گفت: چرا زنها شوهرهاشون رو مجبور میکنن لباسهای جلف بپوشن؟
گفتم: از کجا میدونی شاید خود آقاهه دوست داره اینجوری لباس بپوشه؟
گفت: تابلوئه که زنش دوست داره از قیافه زن معلومه. زنها دوست دارن شوهرهاشون سوسول باشن لباسهای جینگولی به اونا میپوشونن.
* هر بار که به بهروز غر میزنم و گیر میدم , بهداد به بهروز میگه: بلد نبودی زن تربیت کنی؛ این بچه اولی لوس و خودخواه رو اگر دوبار کتکش میزدی اینقدر روش زیاد نمیشد.
پ.ن: بهداد از این افاضات در مورد زنان زیاد داره و تمام خانمهای فامیل براش خط و نشون کشیدن و منتظر ازدواجش, که به اون بخندن، وقتی به قول خودش زن ذلیل شد:)