يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

March 18, 2010 12:33 AM

 

چهارشنبه سوری ... و سال نو مبارک

 

هفته آخر سال همیشه برام دور تندی داشته و خیلی سریع می‌گذشت و امسال این سرعت خیلی بیشتر شد و من همش وقت کم آوردم . میگن بخاطر زلزله شیلی روزها یک و بیست وشش هزارم ثانیه کوتاه‌تر شده ، فکر می‌کنم بخاطر همین من این‌قدر وقت کم آوردم.
چهارشنبه سوری هم به خوشی تموم شد هیچ فکر نمی‌کردم این‌قدر خوش بگذره. بس‌که خبرهای بد ‌شنیدیم فکر می‌کردم کسی حال و حوصله جشن گرفتن نداشته باشه .

قبل از غروب آفتاب با قدسی رفتیم پیاده‌روی سر چهارراه‌ها و خیابون‌ها پر بود از ماموران انتظامی . صدای ترقه هرازگاهی به گوش می‌رسید از کنار جوون‌ها با احتیاط رد می‌شدیم که غافل‌گیر نکنن ، طرف‌مون ترقه بندازن. سر یک خیابون دوتا افسر نیروی انتظامی کنار هم ایستاده بودن و سربازی ازشون عکس یادگاری می‌انداخت. قدسی به اونا گفت: ما هم بیایم عکس یادگاری بندازیم؟ افسر ریشو و مسن‌تر گفت: بفرمایید. خندیدیم ، من جرات پیدا کردم و پرسیدم از روی آتش پریدن جرمه؟ افسر گفت: نه خانوم کی گفته جرمه؟ ما هم ایرانی هستیم , ما هم از روی آتش می‌پریم و به سنت‌ها احترام می‌ذاریم. ما این‌جا هستیم تا کسی با ترقه و مواد منفجره خطرناک مزاحمت ایجاد نکنه. قدسی گفت: خب این خوبه که مواظب باشین ولی مردم می‌خوان فقط از رو آتش بپرن و شاد باشن. یکی از سربازها از جیبش سیگارت درآورد و به قدسی گفت اگه ترقه می‌خواین بفرماین. قدسی گفت: نه بابا ما اعصاب نداریم می‌خوایم چکار؟ از ما دیگه گذشته. همین خوش و بش با چند تا مامور نیروی انتظامی روحیه‌مون رو بهتر کرد و ترس‌مون ریخت. سر راه آجیل چهارشنبه سوری خریدم در حین برگشت به خونه ، هوا تاریک شده بود و مردم گروه گروه آتش درست کرده بودن. صدای آهنگ از تو ماشین‌ها با صدای بلند به گوش می‌رسید. عده‌ای با فشفشه نورافشانی می‌کردن که خیلی قشنگ بود . ما هم در فضای باز روبروی خونه آتش درست کردیم و ماشین رو هم کنار آتش پارک کردیم و بچه‌ها آهنگ‌های دیمبولی گذاشتن و از رو آتش پریدیم و عکس گرفتیم. مشغول بودیم که یک پژو نگه داشت و یک آقایی پیاده شد و پژو رفت. اون آقا که کت و شلواری بود نگاهی به ما انداخت و کتش رو کنار زد طوری که اسلحه‌اش دیده شد. من و قدسی جا خوردیم ولی بچه‌ها گفتن فقط خواست اظهار وجود کنه یعنی ما هستیم. من گفتم خب ما همه می‌دونیم اونا هستن و هیچ کس هم منکر وجود اونا نیست ولی شب چهارشنبه سوری کنار یک خانواده این‌طور اظهار وجود و ترسوندن ...
به هرحال ما از روی آتش پریدیم و زردی مون رو توی آتش ریختیم و سرخی آتش رو گرفتیم ( هرچند من موقع پریدن از رو آتش گاهی قاطی می‌کردم و می‌گفتم زردی تو از من...)
طبق سنت شب‌های چهارشنبه سوری که از مامانم یاد گرفتم " هفت رنگ پلو" پخته بودم که جاتون خالی عالی بود و بعد هم تا نیمه‌شب من و قدسی و ریحان در حالی‌که از خنده روده‌بر شده بودیم با مسخره بازی مشغول بسته‌بندی شیرینی بودیم. به قول قدسی اون‌قدر خندیدیم که فکر کنم تا چهارشنبه سوری آینده کافی باشه. سر و صدای ترقه تا نیمه شب به گوش می‌رسید. هر سال از این سروصداها ناراحت می‌شدم امسال ولی خوشحال بودم چون حس می‌کردم مردم با شادی دارن سال سخت و پر نکبت هشتادوهشت رو پشت سر می‌ذارن و با امید به استقبال سال نو و بهار سبز می‌روند.

بهارتان همیشه سبز و زندگی‌تان لبریز از شادی و سال نو مبارک, دوستان.


این ویدئو رو هم ببینید امیدوارم سال آینده ما هم مثل این خواننده با خیال راحت بگیم: همه چی آرومه من چقدر خوشحالم


March 12, 2010 12:11 AM

 

آیشین عزیزم , تولدت مبارک

 

هشت‌مین سال تولدت رو پشت سر گذاشتی وارد نه‌مین سال شدی و چقدر زود گذشت. انگار همین دی‌روز بود که برگه آزمایش رو با خوشحالی گرفتم و به مادرت تبریک گفتم و یا وقتی پرستار خبر داد که تو دختر کوچولوی نازی هستی از خوشحالی می‌خواستم پرستار رو ببوسم و تمام سالن بیمارستان رو دویدم تا به برادرم خبر بدهم . تمام لحظه‌های رشدت ، کنارت بودم و امسال اولین ساله که روز تولدت کنارت نیستم و تو دختر کوچولوی آروم و دوست‌داشتنی‌مون برای خودت خانمی شدی. وقتی کنارم می‌ایستی و می‌گی: عمه جون فقط یه‌ذره دیگه مونده قدم به شما برسه... ته دلم می‌لرزه ... چه زود بزرگ شدی و باید مشکلات بزرگ شدنت رو بچشی و ما نتونستیم برای آینده تو کاری بکنیم تا از دختر بودنت لذت ببری ،نه این‌که درد مشکلات دختر بودن در جامعه ، هم‌راهت باشه .
آرزو می‌کنم زندگیت همیشه پر از شادی باشه .


March 10, 2010 02:25 PM

 

بهار در محله ما

 

امسال دلم رو خوش کرده بودم به یک زمستون برفی که متاسفانه هیچ خبری از برف و سرما نبود و زمستون گرمی داشتیم ولی بهار این‌جا که زود هم رسیده ، زیباییش رو نشون می‌ده. درختان محله‌مون شکوفه زدن و سروصدای پرنده‌گان نوید بهار زیبا رو می‌دن.







توی خونه هم با گلدون سنبلی که بهبود و ریحان برام خریدن و جوانه‌های عدس که برای سبزه سبز کردم و شیرینی‌هایی که پختم بوی عید می‌آد. و من هنوز به فالی که موقع انتخابات گرفتم امیدوارم و با این امید به استقبال سال نو می‌رم:

برید باد صبا دوشم آگهی آورد / که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد


March 7, 2010 03:13 PM

 

امان از قبض تلفن

 

هروقت قبض تلفن‌ها می‌رسه انگار نامه اعمال‌مون رو دست‌مون می‌دن و با ترس و لرز نگاهی به صفرهای داخل اون می‌ا‌ندازیم و اگر کم باشه نفسی می‌کشیم و معمولن هم کم نیست. قبض آب و برق و گاز رو اگه یک کفه بذاریم و قبض تلفن رو یک کفه ، قبض تلفن سنگین‌تره و نگاه غضب‌الود بهروز و غرهاش هم که هم‌راه قبض می‌آد از اونا سنگین‌تر.سخت‌تر از همه وظیفه من برای ماله کشی قبض موبایل بچه‌هاست.
اون موقع که بهبود و ریحان دوست بودن, پول تلفن ثابت و موبایل سرسام‌آور بود. دوخط ثابت داشتیم که یکی از خط تلفن‌ها بخاطر تلفن‌های بهبود پانصدهزارتومن بدهکار بود که قطع شد( سال 84 تا 86) و موقع فروش خونه مجبور به تصفیه حساب شدیم و پول ده خط ثابت رو دادیم . یک‌‌بار پول موبایل بهبود یک میلیون تومن شد که چند ماهی قطع بود ( سال 84) کارت تلفن‌هایی که می‌خریدن، بماند. خلاصه این هزینه تلفنی بهبود ، شکر خدا با ازدواج‌شون تموم شد و حالا نوبت بهداد رسیده... البته بهداد کم هزینه‌تره ولی هربار قبض موبایلش می‌رسه ، من باید واسطه بشم و دائم به بهروز بگم که: خب جوونه و تفریحی نداره و با بقیه مقایسه کن ببین چقدر هزینه برای تفریحات‌شون می‌کنن و اون که سرش تو درسه و دل‌خوشیش همین اس ام اس و تلفنه و ...
ولی این دفعه انگار این حرف‌ها هم رو بهروز اثر نمی‌کنه و سفت و سخت وایستاده که این خطش باید قطع بشه و از ایرانسلش فقط استفاده کنه. بهروز می‌گه اگه می‌خواین به اوتا ضربه بزنید به‌چای اعتراض -خیابوتی ، تلفن‌ها رو تحریم کنید و زنگ نزنید تا پول‌تون توی جیب اونا نره. این‌هم پیش‌نهاد فرصت‌طلبانه بهروز که به نفع جیبش ارائه می‌ده ولی کو گوش شنوا؟


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

چهارشنبه سوری ... و سال نو مبارک
آیشین عزیزم , تولدت مبارک
بهار در محله ما
امان از قبض تلفن

Archives

February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []