هفته آخر سال همیشه برام دور تندی داشته و خیلی سریع میگذشت و امسال این سرعت خیلی بیشتر شد و من همش وقت کم آوردم . میگن بخاطر زلزله شیلی روزها یک و بیست وشش هزارم ثانیه کوتاهتر شده ، فکر میکنم بخاطر همین من اینقدر وقت کم آوردم.
چهارشنبه سوری هم به خوشی تموم شد هیچ فکر نمیکردم اینقدر خوش بگذره. بسکه خبرهای بد شنیدیم فکر میکردم کسی حال و حوصله جشن گرفتن نداشته باشه .
قبل از غروب آفتاب با قدسی رفتیم پیادهروی سر چهارراهها و خیابونها پر بود از ماموران انتظامی . صدای ترقه هرازگاهی به گوش میرسید از کنار جوونها با احتیاط رد میشدیم که غافلگیر نکنن ، طرفمون ترقه بندازن. سر یک خیابون دوتا افسر نیروی انتظامی کنار هم ایستاده بودن و سربازی ازشون عکس یادگاری میانداخت. قدسی به اونا گفت: ما هم بیایم عکس یادگاری بندازیم؟ افسر ریشو و مسنتر گفت: بفرمایید. خندیدیم ، من جرات پیدا کردم و پرسیدم از روی آتش پریدن جرمه؟ افسر گفت: نه خانوم کی گفته جرمه؟ ما هم ایرانی هستیم , ما هم از روی آتش میپریم و به سنتها احترام میذاریم. ما اینجا هستیم تا کسی با ترقه و مواد منفجره خطرناک مزاحمت ایجاد نکنه. قدسی گفت: خب این خوبه که مواظب باشین ولی مردم میخوان فقط از رو آتش بپرن و شاد باشن. یکی از سربازها از جیبش سیگارت درآورد و به قدسی گفت اگه ترقه میخواین بفرماین. قدسی گفت: نه بابا ما اعصاب نداریم میخوایم چکار؟ از ما دیگه گذشته. همین خوش و بش با چند تا مامور نیروی انتظامی روحیهمون رو بهتر کرد و ترسمون ریخت. سر راه آجیل چهارشنبه سوری خریدم در حین برگشت به خونه ، هوا تاریک شده بود و مردم گروه گروه آتش درست کرده بودن. صدای آهنگ از تو ماشینها با صدای بلند به گوش میرسید. عدهای با فشفشه نورافشانی میکردن که خیلی قشنگ بود . ما هم در فضای باز روبروی خونه آتش درست کردیم و ماشین رو هم کنار آتش پارک کردیم و بچهها آهنگهای دیمبولی گذاشتن و از رو آتش پریدیم و عکس گرفتیم. مشغول بودیم که یک پژو نگه داشت و یک آقایی پیاده شد و پژو رفت. اون آقا که کت و شلواری بود نگاهی به ما انداخت و کتش رو کنار زد طوری که اسلحهاش دیده شد. من و قدسی جا خوردیم ولی بچهها گفتن فقط خواست اظهار وجود کنه یعنی ما هستیم. من گفتم خب ما همه میدونیم اونا هستن و هیچ کس هم منکر وجود اونا نیست ولی شب چهارشنبه سوری کنار یک خانواده اینطور اظهار وجود و ترسوندن ...
به هرحال ما از روی آتش پریدیم و زردی مون رو توی آتش ریختیم و سرخی آتش رو گرفتیم ( هرچند من موقع پریدن از رو آتش گاهی قاطی میکردم و میگفتم زردی تو از من...)
طبق سنت شبهای چهارشنبه سوری که از مامانم یاد گرفتم " هفت رنگ پلو" پخته بودم که جاتون خالی عالی بود و بعد هم تا نیمهشب من و قدسی و ریحان در حالیکه از خنده رودهبر شده بودیم با مسخره بازی مشغول بستهبندی شیرینی بودیم. به قول قدسی اونقدر خندیدیم که فکر کنم تا چهارشنبه سوری آینده کافی باشه. سر و صدای ترقه تا نیمه شب به گوش میرسید. هر سال از این سروصداها ناراحت میشدم امسال ولی خوشحال بودم چون حس میکردم مردم با شادی دارن سال سخت و پر نکبت هشتادوهشت رو پشت سر میذارن و با امید به استقبال سال نو و بهار سبز میروند.
بهارتان همیشه سبز و زندگیتان لبریز از شادی و سال نو مبارک, دوستان.
این ویدئو رو هم ببینید امیدوارم سال آینده ما هم مثل این خواننده با خیال راحت بگیم: همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
هشتمین سال تولدت رو پشت سر گذاشتی وارد نهمین سال شدی و چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که برگه آزمایش رو با خوشحالی گرفتم و به مادرت تبریک گفتم و یا وقتی پرستار خبر داد که تو دختر کوچولوی نازی هستی از خوشحالی میخواستم پرستار رو ببوسم و تمام سالن بیمارستان رو دویدم تا به برادرم خبر بدهم . تمام لحظههای رشدت ، کنارت بودم و امسال اولین ساله که روز تولدت کنارت نیستم و تو دختر کوچولوی آروم و دوستداشتنیمون برای خودت خانمی شدی. وقتی کنارم میایستی و میگی: عمه جون فقط یهذره دیگه مونده قدم به شما برسه... ته دلم میلرزه ... چه زود بزرگ شدی و باید مشکلات بزرگ شدنت رو بچشی و ما نتونستیم برای آینده تو کاری بکنیم تا از دختر بودنت لذت ببری ،نه اینکه درد مشکلات دختر بودن در جامعه ، همراهت باشه .
آرزو میکنم زندگیت همیشه پر از شادی باشه .
امسال دلم رو خوش کرده بودم به یک زمستون برفی که متاسفانه هیچ خبری از برف و سرما نبود و زمستون گرمی داشتیم ولی بهار اینجا که زود هم رسیده ، زیباییش رو نشون میده. درختان محلهمون شکوفه زدن و سروصدای پرندهگان نوید بهار زیبا رو میدن.
توی خونه هم با گلدون سنبلی که بهبود و ریحان برام خریدن و جوانههای عدس که برای سبزه سبز کردم و شیرینیهایی که پختم بوی عید میآد. و من هنوز به فالی که موقع انتخابات گرفتم امیدوارم و با این امید به استقبال سال نو میرم:
برید باد صبا دوشم آگهی آورد / که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
هروقت قبض تلفنها میرسه انگار نامه اعمالمون رو دستمون میدن و با ترس و لرز نگاهی به صفرهای داخل اون میاندازیم و اگر کم باشه نفسی میکشیم و معمولن هم کم نیست. قبض آب و برق و گاز رو اگه یک کفه بذاریم و قبض تلفن رو یک کفه ، قبض تلفن سنگینتره و نگاه غضبالود بهروز و غرهاش هم که همراه قبض میآد از اونا سنگینتر.سختتر از همه وظیفه من برای ماله کشی قبض موبایل بچههاست.
اون موقع که بهبود و ریحان دوست بودن, پول تلفن ثابت و موبایل سرسامآور بود. دوخط ثابت داشتیم که یکی از خط تلفنها بخاطر تلفنهای بهبود پانصدهزارتومن بدهکار بود که قطع شد( سال 84 تا 86) و موقع فروش خونه مجبور به تصفیه حساب شدیم و پول ده خط ثابت رو دادیم . یکبار پول موبایل بهبود یک میلیون تومن شد که چند ماهی قطع بود ( سال 84) کارت تلفنهایی که میخریدن، بماند. خلاصه این هزینه تلفنی بهبود ، شکر خدا با ازدواجشون تموم شد و حالا نوبت بهداد رسیده... البته بهداد کم هزینهتره ولی هربار قبض موبایلش میرسه ، من باید واسطه بشم و دائم به بهروز بگم که: خب جوونه و تفریحی نداره و با بقیه مقایسه کن ببین چقدر هزینه برای تفریحاتشون میکنن و اون که سرش تو درسه و دلخوشیش همین اس ام اس و تلفنه و ...
ولی این دفعه انگار این حرفها هم رو بهروز اثر نمیکنه و سفت و سخت وایستاده که این خطش باید قطع بشه و از ایرانسلش فقط استفاده کنه. بهروز میگه اگه میخواین به اوتا ضربه بزنید بهچای اعتراض -خیابوتی ، تلفنها رو تحریم کنید و زنگ نزنید تا پولتون توی جیب اونا نره. اینهم پیشنهاد فرصتطلبانه بهروز که به نفع جیبش ارائه میده ولی کو گوش شنوا؟