هشتمین سال تولدت رو پشت سر گذاشتی وارد نهمین سال شدی و چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که برگه آزمایش رو با خوشحالی گرفتم و به مادرت تبریک گفتم و یا وقتی پرستار خبر داد که تو دختر کوچولوی نازی هستی از خوشحالی میخواستم پرستار رو ببوسم و تمام سالن بیمارستان رو دویدم تا به برادرم خبر بدهم . تمام لحظههای رشدت ، کنارت بودم و امسال اولین ساله که روز تولدت کنارت نیستم و تو دختر کوچولوی آروم و دوستداشتنیمون برای خودت خانمی شدی. وقتی کنارم میایستی و میگی: عمه جون فقط یهذره دیگه مونده قدم به شما برسه... ته دلم میلرزه ... چه زود بزرگ شدی و باید مشکلات بزرگ شدنت رو بچشی و ما نتونستیم برای آینده تو کاری بکنیم تا از دختر بودنت لذت ببری ،نه اینکه درد مشکلات دختر بودن در جامعه ، همراهت باشه .
آرزو میکنم زندگیت همیشه پر از شادی باشه .