وقتی الان به وبلاگ شهربانو سر زدم, خشکم زد. منهم باورم نمیشه.
پیرمرد چقدر چشم انتظار دخترش بود و با انتظار هم از دنیا رفت. وقتی شهربانوی عزیز کتابش رو برام فرستاد برای تشکر با پدرش تلفنی صحبت کردم و او فقط گفت دعا کن مشکل دخترم حل بشه تا بتونه بیاد ایران و حالا...
شهربانو جان, خیلی سخته غم از دست دادن پدرعزیزت و در غربت و تنهایی به سوگ نشستن. کلمات سرد هم نمیتونه تسکین دهنده غم بزرگت باشه. شریک غمت هستم و امیدوارم خیلی زود آرزوی پدرت برآورده بشه و بتونی بیای ایران هر چند که او به آرزوش نرسید. روحش شاد.