وقتی لیا بهدنیا اومد من چهارده سالم بود. از شنیدن اینکه بعداز چهاردهسال تک دختر بودن صاحب خواهری شدم از خوشحالی روی پا بند نبودم. هنوز حرف مامانم وقتی برای عیادتش و دیدن خواهر کوچولوم به بیمارستان رفته بودم , خوب یادمه. مامان گفت: خواهرت که نمیتونه کمکی برای تو باشه ولی تو میتونی به او برسی و کمکش کنی. شاید اون سالها اینطور بود و لیا عروسک زنده من بود و وابستگی زیادی هم به من داشت ولی به مرور که بزرگتر شد با وجودیکه اختلاف سنی چهارده سال باقی بود ولی فاصله فکری بین من و او کمتر و کمتر شد و الان لیا بهترین دوست و همدمه برام و دخترش روناک ,دقیقن همون حسی رو داره که لیا سالهای بچگیش نسبت به من داشت و من به او.
دوهفته خیلی خوبی رو با لیا و روناک داشتم و به سرعت برق گذشت و امروز خونه خالیه از صدای خندهها و بلند بلند حرف زدنمون.
* عنوان یک سریال کرهای