وقتی در رو به رویم باز کرد سلام گفت و پرید توی بغلم. پرسیدم منو میشناسی؟ سرش رو تکون داد و گفت: خالهای
امیدرضا شیطون ولی کم حرف. هیچوقت سلام نمیگفت. یکبار براش تفنگ خریدم و گفتم اگر همیشه سلام کنی هربار که بیام خونهتون برات جایزه میآرم از اون موقع منو که میبینه سلام میده.
فاطمه هم بزرگ شده ولی او هم خجالتی و کم حرفه. فقط پای تلفن خوب حرف میزنه. این گلهای زیبا توی کویر بهصورت خودرو رشد میکنن. پدر ،بیمار و کار دائمی نداره و مادر برای کمک زندگی کار میکرد ولی دوباره باردار شده، فرزند چهارم. میدونست که این خبر رو به من بده عصبانی میشم برای همین بعداز عید زنگ نزده بود.
وقتی از کارش پرسیدم ، گفت دیگه سرکار نمیره . اول گفت مریض بودم و بعد ... همش بهونه. فقر و ناآگاهی روزبهروز بدبختترشون میکنه و هیچ نمیفهمن. میگفت از سال دیگه باید بچهها همه در یک مدرسه مخصوص افغانها درس بخونن و قراره شهریهشون سیصدهزارتومن باشه. اونا بیچارهگانی هستن که نه در کشور خودشون جا دارن و نه در اینجا به رسمیت شناخته میشن .
فرزانه دختر بزرگش امسال اول راهنمایی میشه و احتمالن مثل دختر عمهها و دختر عموهاش نامزد میکنه تا شاید خرجش کمتر بشه و جا برای کودکی که در راهه باز بشه.
از باردار بودنش خوشحالی پنهون داشت اینو وقتی که گفت بچه توی راه ،پسره حس کردم و اگر از من شرمنده نبود این خوشحالیش رو آشکار میکرد.
به امیدرضا که پاییز شش ساله میشه و فاطمه که تیرماه سه ساله نگاه کردم و دلم گرفت که کاری نمیتونم براشون بکنم جز همین کمکهای ناچیز و هدیههای کوچک.
فاطمه دخترخواندهام و برادرش امیدرضا
موقعی که از امیدرضا عکس میگرفتم عکس کوچکی دستش گرفته بود و گفت: میخوام بزرگ شدم مثل قهرمان جومونگ بشم. گفتم جومونگ خوبه یا بد؟ گفت: خوبه و میره به جنگ آدمهای بد و کثیف. بوسیدمش و گفتم امیدوارم به بزرگی جومونگ بشی و توی دلم گفتم: امیدوارم همنسلهای تو مثل جومونگ ریشه طالبان کثیف رو از روی زمین بکنن.