يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

سه شنبه، ۴ خردادماه ۱۳۸۹

 

*خدا سلام رساند و گفت...

 


"مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم خوشه‌های سرخ انگور آویزان".
مادرم از این خواب شاد شد و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من این‌جا دیدم که این منم و باغچه‌ای است و عمریست که من ریشه در خاک دارم.
ناگزیر دست‌هایم جوانه زد و تنم ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: "همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز".
من خندیدم و گفتم: "اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهای‌مان در بند!"
او گفت: "اما هر کس به نوعی می‌دود. آسمان به گونه‌ای می دود، کوه به گونه‌ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی".
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می‌دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُرمی میگرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. اما هیچ کس دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی‌بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، اما تاکِ همسایه شاد نبود و به من گفت: "تو نمی‌رسی مگر این‌که از این میوه‌های رسیده‌ات، بگذری. و به دست نمی‌آوری مگر آن‌چه را به دست آورده‌ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی‌رسد مگر آن‌که نصیبت را ببخشی."
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه دار و ندار تابستان‌مان را.
مادرم باز خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. اما فردای آن روز خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی‌ام بی‌برگ و بی‌میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: "خدا سلام رساند و گفت «مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ‌کس نمی‌داند تو آن پادشاهی - که برای رسیدن به این همه بی‌چیزی تا کجاها دویدی!»"


* این متن با ایمیل به‌دستم رسیده.



 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

*دیالوگ فیلم A Good Woman
*خدا سلام رساند و گفت...
گل‌های کویری
رستوران دیدنی‌ها در کیش
* خواهر دوست‌داشتنی من
اولین سفر سه نفره
KISH

تسلیت به شهربانوی عزیز
سید اشرف‌الدین حسینی ( نسیم شمال)

Archives

May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []