يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

August 29, 2010 12:10 AM

 

سی‌سالگی ما کجا و ...

 

وقتی دانشگاه قبول شدم ، زن سی ساله‌ای بودم با دو بچه مدرسه‌ای ( کلاس اول و پنجم). هربار که استادی شغلم رو می‌پرسید و می‌گفتم خانه‌دارم؛ از نگاه متعجب استاد شرمنده می‌شدم.
نمی‌تونستم به اونا بگم : تقصیر من چیه که انقلاب فرهنگی شد و دانشگاه‌ها تعطیل ... ازدواج کردم و بچه‌دار ... حالا احساس کردم فرصت دارم به علاقه‌ام و اون کمبودی که همیشه در زندگیم بوده ، یعنی دانشگاه رفتن و درس خوندن بپردازم. وقتی ترم اول تموم شد و من دانشجوی ممتاز شدم اون موقع همه باورم کردن که بخاطر علاقه همه سختی‌ها رو تحمل کردم و دانشگاه رفتم. ولی همیشه احساس می‌کردم برای دانشجو بودن مسنم. البته توی کلاس‌مون چند تا خانم و آقای متاهل هم‌سن و سال من و یا بزرگ‌تر بودن ولی اونا همه فرهنگی یا کارمند اداره‌ای بودن و فقط برای گرفتن مدرک ، دانشگاه اومده بودن.

وقتی دختر یکی از آشناها که در سی‌سالگی دانشگاه قبول شده با افتخار تعریف ‌کرد که پدرش براش جایزه خریده. یاد خودم افتادم و اون همه شرمندگیم بخاطر این‌که تو اون سن و سال دانشگاه رفتم. خنده‌ام گرفت و تو دلم گفتم : سی‌سالگی ما کجا و سی‌سالگی اینا کجا؟

********
پ.ن: کامنت دونی اشتباهن باز مونده بود و پیام دو دوست عزیز من رو متوجه این موضوع کرد. خب به احترام این دو دوست که زحمت کشیدن و پیام گذاشتن این پست پیام گیر داره ولی ترجیح میدم در پست های بعدی کامنت دونی همچنان بسته بمونه:)


August 23, 2010 12:42 AM

 

انیشتن

 


زندگی مثل دوچرخه‌سواری است، برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.



August 18, 2010 01:10 AM

 

فقر

 

مي‌خواهم بگويم ......
فقر ، همه جا سر مي‌كشد .......
فقر ، گرسنگي نيست .....
فقر ، عرياني هم نيست ......
فقر ، گاهي زير شمش‌های طلا خود را پنهان مي‌كند .........
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......
فقر ، ذهن‌ها را مبتلا می‌كند .....
فقر ، بشكه‌های نفت را در عربستان ، تا ته سر مي‌كشد .....
فقر ،همان گرد و خاكي است كه بر كتاب‌های فروش نرفته‌ی يك كتاب‌فروشی مي‌نشيند ......
فقر ، تيغه‌های برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه‌های برگشتی را خرد مي‌كند ......
فقر ، كتيبه‌ی سه هزار ساله‌ای است كه روی آن يادگاری نوشته‌اند .....
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته مي‌شود .....
فقر ، همه جا سر مي‌كشد ........

فقر ، شب را " بي‌غذا " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را " بي‌انديشه" سر كردن است ...

پ.ن: این مطلب با ایمیل به‌دستم رسیده


August 15, 2010 12:40 AM

 

خاله‌بازی

 

به‌ترین بازی دوران کودکی‌ام, خاله‌بازی بود ولی جای خواهری که هم‌بازی خاله‌بازی‌هام باشه, خالی بود. همیشه در حسرت خواهرهای هم‌بازی‌هام بودم و خاله‌بازی‌های دسته جمعی اون‌ها.
وقتی لیا بدنیا اومد که دیگه دوران خاله‌بازی‌هام تموم شده بود و حالا بعد از سال‌ها... خاله‌بازی ... این‌بار با لذت داشتن خواهری...
لیا و روناک اومدن پیش ما.


August 8, 2010 12:20 AM

 

خیام

 


August 5, 2010 12:21 AM

 

طبیعت‌گردی

 

روزهای جمعه در بجنورد شاهد گروه‌های مختلف طبیعت‌گرد هستیم که از طبیعت زیبای بجنورد که کم هم نیست، استفاده می‌کنن.
یکی از این گروه‌ها که خانواده‌گی است به راهنمایی آقای غلامرضا عابدی ( استادیار دانشگاه تربیت بدنی)، سال‌هاست در سرما و گرما برنامه طبیعت‌گردی آن‌ها برقراره. این اکیپ که دوستان صمیمی و نزدیکی هم هستن برنامه‌های مختلفی برای تورهای دو- سه روزه طبیعت‌گردی هم می‌ذارن.
در سفرهایم به بجنورد گاهی همراه طبیعت‌گردی نیم‌روزی آن‌ها می‌شوم ( یعنی پیاده‌روی صبح‌گاهی و صرف صبحانه و بازگشت تا ظهر)
در این سفر دو جمعه همراه گروه آقای عابدی بودم. یک‌بار پیاده‌روی در باغ‌های زیبای روستای "تراقی تُرک"، یک‌بار هم رفتن به دره زیبای روستای " کِی‌کِی"

برای رفتن طبق برنامه قبلی و مسیر تعیین شده از طرف آقای عابدی، ساعت پنج صبح در محلی قرار می‌ذارن و از اون‌جا تا محل پیاده‌روی، با ماشین رفته و بعد ماشین‌ها را پارک می‌کنن و پیاده‌روی شروع می‌شود.برای رفتن به روستای" تراقی ترک" از مسیر روستای "بازخانه"، پیاده‌روی آسان و از داخل رودخانه و باغ‌ها بود ولی برای رفتن به روستای "کِی‌کِی" تا "گردنه اسدلی" (جاده اسفراین-بجنورد) رفتیم و ماشین‌ها را پارک کردیم و مسیری که از گندم‌زارها و مزارع دِیم عدس بود، گذشتیم و سپس برای رفتن به روستا که داخل دره بود از کوه پایین رفتیم. مسیر سخت و نفس‌گیر بود ولی هوای عالی و دیدن طلوع آفتاب در بالای کوه و طبیعت زیبا باعث شد کم‌تر احساس خستگی کنم. یک‌ساعت و نیم پیاده‌روی تا پایین دره داشتیم. بعد از رسیدن، درچشمه داخل دره آب خنکی به سر و صورت زدیم و آقایون سریعن بساط آتش و چای رو برقرار کردن و خانم‌ها هم بساط صبحانه.
خستگی راه رو با چای خوش‌رنگی که در کُندِک آماده شده بود به‌در کردیم. باید طعم چای کُندِکی رو چشیده باشین تا بفهمین چی می‌گم. بعد هم صبحانه که دلچسب‌ترین بخش طبیعت‌گردیه به همراه شوخی‌ها و خنده‌ها ، انرژی دوباره برای بازگشت می‌ده.
جای همه دوستان طبیعت‌گرد خالی بود.
عکس‌هایی از این طبیعت‌گردی را این‌جا می‌ذارم.

طبیعت تراقی ترک

باغ آلبالو در روستای تراقی ترک

زن روستایی

طلوع خورشید در پیاده‌روی به طرف کی‌کی

کشاورزان در حال درو گندم . هنگام بازگشت از کی‌کی

آتش و کُندِک‌ها برای چای صبحانه

این‌هم چای آلبالوی خوش‌رنگ با آلبالوی تازه

پ.ن: عکس صفحه اول شیندخت ( گل و ملخ) رو هم در طبیعت‌گردی کی‌کی گرفتم


August 1, 2010 12:35 AM

 

ماجراهای من و دوچرخه‌ام (1)

 

از وقتی هوا گرم شده با دوچرخه باشگاه نمی‌رم. امروز چون ماشین نداشتم مجبور شدم در ضل گرما با دوچرخه برم ( ساعت چهارونیم بعدازظهر)
بلوار خلوت بود. جلوی من یک ماشین سانتافه مشکی که ماشین عروس بود به آرامی حرکت می‌کرد و یک پیکان سفید از اونا فیلم‌برداری می‌کرد. تندتر رکاب زدم تا چهره عروس و داماد رو ببینم. به امتدادشون رسیدم. داماد چهره بچگانه داشت حدود 25 سال و عروس قشنگ بود با موهای رنگ شده و فشن. همون لحظه به یاد دامادی بهبودم افتادم.
داماد من رو دید و به عروس نشونم داد و او برام دست تکون داد. من‌هم خندیدم و وی نشون دادم و از اونا فاصله گرفتم.

ساعت شش خسته از باشگاه برمی‌گشتم. تصمیم گرفتم بجای این‌که از بلواربرم از خیابون خلوتی که باغ‌های زیادی اون‌جا هست برگردم. وقتی از خیابون فرعی باشگاه به خیابون اصلی می‌پیچیدم هم‌زمان با سانتافه مشکی شاخ به شاخ شدم. همون عروس و داماد. عروس داشت توی آینه آرایشش رو تجدید می‌کرد و داماد من رو که دید نیشش تا بناگوش باز شد. فکر کنم برای او ‌هم به اندازه من جالب بود که دوبار با هم روبرو شدیم.
احتمالن اونا برای گرفتن عکس و فیلم به یکی از اون باغ‌ها رفته بودن و یک‌ساعتی که من باشگاه بودم اونام مشغول عکس و فیلم‌برداری بودن.
صحنه جالبی بود. تمام مسیربرگشت ، از یادآوری اون صحنه لبخند می‌زدم . برای اونا و تموم عروس و دامادها آرزوی خوشبختی دارم.


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

سی‌سالگی ما کجا و ...
انیشتن
فقر
خاله‌بازی
خیام
طبیعت‌گردی
ماجراهای من و دوچرخه‌ام (1)

Archives

February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []