وقتی دانشگاه قبول شدم ، زن سی سالهای بودم با دو بچه مدرسهای ( کلاس اول و پنجم). هربار که استادی شغلم رو میپرسید و میگفتم خانهدارم؛ از نگاه متعجب استاد شرمنده میشدم.
نمیتونستم به اونا بگم : تقصیر من چیه که انقلاب فرهنگی شد و دانشگاهها تعطیل ... ازدواج کردم و بچهدار ... حالا احساس کردم فرصت دارم به علاقهام و اون کمبودی که همیشه در زندگیم بوده ، یعنی دانشگاه رفتن و درس خوندن بپردازم. وقتی ترم اول تموم شد و من دانشجوی ممتاز شدم اون موقع همه باورم کردن که بخاطر علاقه همه سختیها رو تحمل کردم و دانشگاه رفتم. ولی همیشه احساس میکردم برای دانشجو بودن مسنم. البته توی کلاسمون چند تا خانم و آقای متاهل همسن و سال من و یا بزرگتر بودن ولی اونا همه فرهنگی یا کارمند ادارهای بودن و فقط برای گرفتن مدرک ، دانشگاه اومده بودن.
وقتی دختر یکی از آشناها که در سیسالگی دانشگاه قبول شده با افتخار تعریف کرد که پدرش براش جایزه خریده. یاد خودم افتادم و اون همه شرمندگیم بخاطر اینکه تو اون سن و سال دانشگاه رفتم. خندهام گرفت و تو دلم گفتم : سیسالگی ما کجا و سیسالگی اینا کجا؟
********
پ.ن: کامنت دونی اشتباهن باز مونده بود و پیام دو دوست عزیز من رو متوجه این موضوع کرد. خب به احترام این دو دوست که زحمت کشیدن و پیام گذاشتن این پست پیام گیر داره ولی ترجیح میدم در پست های بعدی کامنت دونی همچنان بسته بمونه:)