يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

November 28, 2010 12:15 AM

 

*رابطه چای و دوستی

 


دوستى با بعضى آدم‌ها مثل نوشيدن چاى کيسه ايست هول هولکى و دم‌دستى.
اين دوستى‌ها براى رفع تکليف خوبند اما خستگى‌ات را رفع نمى‌کنند.
اين چاى خوردن‌ها دل آدم را باز نمى‌کند و خاطره نمى‌شود
فقط از سر اجبار مى‌خوری‌شان که چاى خورده باشى
به بعدش هم فکر نمى‌کنى.

دوستى با بعضى آدم‌ها مثل خوردن چاى خارجى است.
پر از رنگ و بو.
اين دوستى‌ها جان مى‌دهد براى مهمان بازى براى جوک‌هاى خنده‌دار تعريف کردن
براى فرستادن اس‌ام‌اس‌ها و ايميل‌هاى صد تا يک غاز.
براى خاطره‌هاى دم دستى.
اولش حس خوبى به تو مى‌دهند.
اين چاى زود دم خارجى را مى‌ريزى در فنجان بزرگ.
مى‌نشينى با شکلات فندقى مى‌خورى و فکر مى‌کنى خوشحال‌ترين آدم روى زمينى.
فقط نمى‌دانى چرا باقى چاى که مانده در فنجان بعد از يکى دو ساعت مى‌شود رنگ قير.
يک مايع سياه و بد بو که چنان به ديواره فنجان رنگ مى‌دهد که انگار در آن مرکب چين ريخته بودى نه چاى.

دوستى با بعضى آدم‌ها مثل نوشيدن چاى سرگل لاهيجان است.
بايد نرم دم بکشد.
بايد انتظارش را بکشى.
بايد براى عطر و رنگش منتظر بمانى بايد صبر کنى.
آرام باشى و مقدماتش را فراهم کنى.
بايد آن را بريزى در يک استکان کوچک کمر باريک.
خوب نگاهش کنى.
عطر ملايمش را احساس کنى و آهسته جرعه جرعه بنوشى‌اش و زندگى کنى.

* این مطلب با ایمیل به‌دستم رسیده.


پ.ن: برای من که چای‌خور قهاری هستم، این مطلب تداعی کننده خوبیه.


November 24, 2010 01:00 AM

 

لبخند بزرگ

 

روی در ورودی سوپرمارکت، نوشته بود: " لطفاً با لبخند وارد شوید"
و من با لبخند بزرگ وارد شدم.


November 20, 2010 05:25 PM

 

گاندي می‌گويد :

 


یادمان باشد که ،

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می‌توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهای‌شان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و هم‌چنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم......


این متن با ایمیل به‌دستم رسیده


November 15, 2010 07:18 PM

 

تجربه رفتن سر جالیز

 

برای خرید گل کلم به باغ رفتم. لوبیا سبز هم می‌خواستم. زن باغبان نبود. پیرمرد باغبان گفت من کار دارم اگه می‌خوای خودت برو سر زمین هرچقدر می‌خوای لوبیا بچین. اولین بار بود تجربه رفتن سر جالیز و چیدن محصول نصیبم می‌شد. دوربین هم‌راهم نبود با موبایلم چند تا عکس گرفتم و مشغول چیدن لوبیا شدم.






کار سختی بود لابلای بته‌ها باید دنبال لوبیا سبز می‌گشتم که هم‌رنگ ساقه‌هاش بود و تشخیص لوبیا از ساقه مشکل. اول از این کار خوشم اومد ولی بعد از چند بار خم و راست شدن و دولا موندن و زخمی شدن دست‌هام, دیدم همچین کار راحتی نیست. نایلونی که دستم بود نصف هم نشده بود ولی خودم از گرمای آفتاب خیس عرق و خسته شده بودم. چند تا کدو سبز هم چیدم و برگشتم.
پیرمرد گفت: همش همین؟
گفتم: سخت بود.
گفت: از کار اداره هم سخت تره؟! هوای به این خوبی بیش‌تر می‌چیدی؟
خجالت کشیدم بگم کمرم درد گرفت و دست‌هام زخمی شد.
با شرمندگی به پیرمرد لاغر و سیاه چرده نگاه می‌کردم که چقدر سریع و پرانرژی بیل می‌زد. تجربه خوبی بود ولی سخت. کاری که من حتا به عنوان سرگرمی هم نتونستم انجام بدهم این باغبان و زنش روزانه برای کسب درآمد انجام می‌دهن.
کل لوبیایی که در یک ساعت چیدم, نیم کیلو بود.


November 8, 2010 03:10 PM

 

نوشتن و همین و خلاص

 

یک قانون نانوشته ای هست بین آنها که می نویسند . این قانون اگر رعایت نشود ، عین اینست که دزدکی سرک بکشی توی اتاق کسی ،توی کمد لباسش ،دست کنی توی کیفش .این قانون اگر رعایت نشود عین اینست که برگردی و توی صورت یک نفر از خصوصی ترین حریمش با بلندترین صدا سوال بپرسی .قانون اینست : وبلاگ را فقط یک وبلاگ ببین . بخوان و بگذر .چرا که نویسنده یک وبلاگ ،حتی پشت وبلاگش هم نیست چه برسد به کنارش .با نویسنده یک وبلاگ میشود رفت بیرون و شام خورد .میشود در آغوشش گرفت و بوسیدش .میشود باهاش قهر شد و ازش متنفر بود .میشود باهاش زندگی کرد .می شود باهاش سینما رفت و بستنی خرید .ولی نمی شود باهاش از وبلاگش خیلی حرف زد .چون اگر طرف می توانست خیلی حرف نوشته هایش را بزند ، خیلی حرفش را می زد .دیگر چه کاری بود که بیاید و بنویسدشان ؟ از آن طرفش هم که نگاه کنی ، هر کسی برای خودش دلیلی دارد که بنویسد . یکی دنبال چند تا آدم شبیه خودش میگردد .یکی دنبال چهار تا خواننده دایم . یکی دنبال جایی برای درد و دل . یکی برای معشوقش می نویسد ، یکی برای دشمنش ،یکی برای ثبت در دفترچه خاطرات .و من ؟ من برای این می نویسم که از شر آنچه توی فکرم آمده خلاص شوم . دامبلدور با آن قدح اندیشه اش همین منم و وبلاگم .


November 4, 2010 10:15 PM

 

روز دانش‌آموز

 

به آیشین زنگ زدم روز دانش‌آموز رو تبریک گفتم. آیشین گفت: امروز در مدرسه‌مون جشن گرفتن. پرچم امریکا رو آتش زدن و عروسک رئیس‌جمهور امریکا رو هم درست کرده بودن آتش زدن (فکر کنم عروسک عموسام معروف رو آتش زدن که آیشین فکر کرده رئیس‌جمهوره:) شعار دادیم و شعر خوندیم و بعد هم به همه جایزه دادن , خیلی خوش گذشت.


به روناک زنگ زدم روز دانش‌آموز رو تبریک گفتم. روناک گفت: روز دانش‌آموز چیه؟
گفتم مگه امروز مدرسه‌تون جشن نداشتین؟
گفت: نه
گفتم پرچمی آتش نزدین؟ شعار ندادین؟
گفت: نه
گفتم در صبح‌گاه مدرسه هم هیچی راجع به سیزده آبان و روز دانش‌آموز صحبت نکردن؟
گفت: نه


مدرسه آیشین و روناک هردو به‌ترین مدرسه سمنان و بجنورد هستن و هردو بصورت هیئت امنایی اداره می‌شن.


November 3, 2010 02:50 PM

 

دور زدن

 

روی ماهواره پاراز-یت می‌ا‌ندازن چاره آن هزینه کردن و گذاشتن LNB یا قیچی است. سایت‌ها رو ف-ی-ل-ت-ر می‌کنن و چاره آن خرید VPN از آی‌اس‌پی هاست که از قیمت ماهیانه, دوهزارتومن دارن تا شش هزارتومن.
به قول این وبلاگ, مملکته داریم؟


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

*رابطه چای و دوستی
لبخند بزرگ
گاندي می‌گويد :
تجربه رفتن سر جالیز
نوشتن و همین و خلاص
روز دانش‌آموز
دور زدن

Archives

February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []