يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

December 28, 2010 02:42 PM

 

احساس‌های متفاوت

 

به صدای خنده بهروز رفتم توی هال و دیدم فیلم تکراری و قدیمی" تنها در خانه" ( Home Alone) رو برای چندمین بار نگاه می‌کنه و از ته دل قهقهه می‌زنه.


برای چندمین بار فیلم " بادبادک‌باز" رو دیدم و وقتی به صحنه‌ای که طالبان پسر بچه کوچک (سهراب) رو مجبور به رقصیدن می‌کنه رسیدم, باز هم اشک ریختم.

من از خنده بهروز بابت اون فیلم تکراری کودکانه متعجب شدم و او از اشک ریختن من برای یک کودک در فیلم تکراری.


پ.ن 1: وقتی اولین بار کتاب "بادبادک‌باز" رو خوندم با صدای بلند گریه کردم. به نظرم تاثیر کتاب خیلی بیش‌تر از فیلم اون بود.
پ.ن2: این روزها بخاطر کریسمس بیش‌تر کانال‌ها " تنها در خانه" رو پخش می‌کنن و هربار هم بهروز دوست داره این فیلم رو ببینه.


December 23, 2010 03:07 PM

 

پول با برکت

 

چند ماه قبل ، ازجدمادری ِ مامانم ( پدربزرگ ِ حاجی مامانم) مبلغی به مامان اینا ارث رسید. مبلغ ارث قابل توجه بود ولی چون تعداد ورثه زیاد بود مبلغ کمی به مامان اینا رسید (حدود 30-40 نفر ورثه بودن, چون برمی‌گشت به دو نسل قبل از مامان اینا)
مامان، پولی که از پدربزرگ مادرش ارث رسیده بود رو بین همه بچه‌ها و عروس‌ها و دامادها و نوه‌هایش تقسیم کرد و به هرکدوم مبلغی داد و گفت این پول ِ پاکه چون پدربزرگ حاجی مامان حدود 150 سال قبل حاجی و آدم متدین و درست‌کاری بوده و این پول که از فروش باغی که مال او بوده ارث رسیده ، پس پول حلاله و اون رو نگه دارید تا برکت به مال‌تون بیاد.
من هیچ نفهمیدم و این پول قاطی باقی پول‌هام خرج شد و برکتی هم ندیدم.

حالا رئیس دولت‌مون هم همین جمله رو در مورد پول یارانه‌ها تکرار کردن. این‌که این پول با برکته و ...
ما که از برکت پول جد مادری‌مون چیزی نفهمیدیم. بهتر نبود به جای پول با برکت یارانه‌ها ، مبلغ بیشتری می‌دادن تا نیازها با پول برطرف می‌شد نه با برکت پول!


December 18, 2010 03:21 PM

 

بازاریابی در هیئت خانم‌ها

 

عزاداری‌ها هم تموم شد. ام‌سال دهه اول محرم می‌خواستم برم بجنورد برای حلیم (هلیم) خوری که متاسفانه نشد. دلم برای حلیم‌های بجنورد تنگ شده. فکر کنم بجنورد تنها جایی باشه که دهه محرم حلیم (هلیم) نذری می‌ده.

***
توی هیئت بعداز تموم شدن عراداری، خانمی بلند شد و زعفرانی که برای فروش آورده بود رو تبلیغ کرد و فروش خوبی هم کرد. زعفران رو گرمی یازده تومن فروخت. به این می‌گن بازاریاب فرصت طلب. هم ثواب دنیوی برد و هم ثواب اُخروی.


December 11, 2010 02:14 PM

 

چطوری می‌شه که این‌طوری می‌شه؟

 

اضافه شده در تاریخ 22 آذر:
فرزین عزیز لینک مطلب زیر را که از وبلاگ "نسوان مطلقه" برداشته شده برام فرستادن. ممنونم فرزین جان.

****

متن زیر با ایمیل به‌دستم رسیده و منبع آن ذکر نشده اگر از وبلاگی برداشته شده و ادرس آن را شما می‌دونید لطف کنید و برام بفرستید تا لینک آن را بگذارم. متن جالبیه حتمن بخونید.


همیشه از اداره های دولتی فراری بودم. از نظر من اداره های دولتی پر بود از یک مشت آدم آی کیو مرغی و بد بخت که پشت میزشون کپک زدند و با جواب سر بالا دادن به ارباب رجوع احساس مهم بودن می کنند. نمی فهمیدم چرا هر کی پشت اون میز مزخرف میشینه کرم میگیره که خلق الله رو بپیچونه و مردم رو آزار بده.نمی فهمیدم چرا از لحظه ای که میری تو اطاق سرشون تو کاغذ ه و جواب سلام آدم رو هم به زور میدن..؟تا اینکه روزگار جوری چرخید که خودم پشت یکی از همون میزها تو سیستم بهداشت درمان و آموزش زرشکی کشور گل و گلاب نشستم.


از روز اول با خودم عهد کردم که آدم باشم. جواب آدمها رو درست بدم. به همه احترام بگذارم. اجازه ندم که ریخت و قیافه هیچ کی باعث بشه که کارش رو عقب یا جلو بندازم.خلاصه هر کی از در میومد بهش احترام می گذاشتم و بهش توضیحات کامل می دادم و با خوش رویی جوابش رو می دادم.

همون روزهای اول متوجه نکته عجیبی شدم. وقتی با مردم با خوش رفتاری حرف می زنی حرفت را جدی نمی گیرند. باهات چونه می زنند. مزخرف میگن و وقت بقیه رو تلف می کنند. اگر با خوشرویی بهشون بگی این 8 تا مدرک رو باید بیاری همش می خوان ثابت کنند که این مدارک لازم نیست و آخرش هم 6 تاش رو نمی آورند. .

نکته دومی که فهمیدم این بود که مردم ما به شدت پسیو-اگرسیو هستند. یعنی اگه بهشون زور بگی در برابرت دولا می شوند و اگر در برابرشون نرمش به خرج بدی سوارت می شوند. مثلا اگر توضیح بدی و ازشون معذرت بخوای ( به خاطر اشتباهت) دستشون رو می زنن به کمرشون و فحش رو می کشند به جونت ولی اگر با اینکه اشتباه کردی تو صورتشون داد بزنی و تهدیدشون کنی تازه ازت معذرت هم میخواند .

خیلی زود فهمیدم که سر جمع ما واقعا مردم خیلی ناجوری هستیم. این هم هیچ ربطی به کلاس اجتماعی و سطح تحصیلات ندارد.من این امکا ن رو داشتم که روزی با 100 نفر آدم تحصیل کرده ( بیشتر پزشکان همکار) روبه رو بشم. اگر بخوام ماجراهاشون رو تک تک حکایت کنم یک کتاب از توش در میاد.. یکی میخواست رشوه بده، یکی تهمت می زد، یکی خودش را می مالید به میز ، یکی میخواست به زور پارتی بازی کارش را پیش ببرد

خلاصه کارم شده بود کلنجار رفتن با مردم. هر روز یک درگیری بوجود می آمد.اوایل اگر همکاری رفته بود مرخصی من می رفتم جلو و توضیح می دادم که فلانی مرخصی است و خواهش می کردم فردا بیاند و طرف سرم هوار می کشید که به من چه که مرخصیه؟ پس تو اینجا چی کاره ای؟ فکر کردی من بیکارم که برم فردا بیام؟؟؟

با این همه من کوتاه نمی اومدم. عهد کرده بودم که با مردم خوش رفتار باشم و اونجوری که سزاوارش هستند رفتار کنم. تا اینکه آخرین بار یک ارباب رجوع می خواست با پانچ توی سرم بکوبد و کار به نگهبانی کشید و طرف را پرت کردند بیرون. از اون روز دیگه بریدم . شدم مثل بقیه. وقتی کسی وارد میشد سرم رو هم بلند نمی کردم. چه برسه به لبخند. یک کاغذ زدم دم در و مدارک لازم رو نوشتم . هرکس می پرسید بدون اینکه سرم رو بالا کنم با انگشت اشاره می کردم سمت دیوار. اگر پنجاه بار هم می پرسید همین کار رو می کردم.اگر همکارم مرخصی بود و کسی باهاش کار داشت میذاشتم ساعت ها معطل بماند. وقتی با استیصال و ترس به میزم نزدیک می شد و می پرسید ببخشید خانوم فلانی امروز هستند نگاهش می کردم و می گفتم بنده اطلاعی ندارم از منشی واحد بپرسید. بعد طرف تشکر می کرد و عذر خواهی می کرد که وقت من را گرفته و می رفت. خلاصه شدم یک کارمند عوضی تیپیکال. دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد. همه جلوم خم و راست می شدند تا امضایی که حقشون بود رو بگیرند و الکی هندونه میدادن زیر بغلم و من توی دلم می گفتم خاک توی اون سر خاک بر سرتون کنند..

پی نوشت:

آدمها بالذات بد نیستند. در برخورد با آدمهای بد ، بد می شوند

آدمهایی هستند که در برخورد با آدمهای بد هم بد نمی شوند، اینها گروه اندکی هستند ولی اگر بشریت برجا مانده است از برکت وجود آنهاست

من جزو این دسته نیستم. اما نترسید، اگر ببینم ماندنم باعث می شود دست به کاری بزنم که باعث می شود از خودم بدم بیاد ، می روم.


December 4, 2010 03:45 PM

 

امان از این رژیم

 

این‌روزها هرجا برید از رژیم حرف می‌زنن. فرق نمی‌کنه رژیم غذایی باشه یا رژیم سیا- سی
ولی منظور من رژیم غذاییه که بیش‌ترین دل‌مشغولی خانم‌هاست. بیش‌ترین صحبت‌ها و بحث‌هایی که در مهمونی‌ها و ... می‌شه سرانواع رژیم‌هاست. باید بگم کم‌تر خانمی رو پیدا می‌کنین که با خیال راحت و بدون دغدغه یک شکم سیرغذا بخوره.
تب رژیم تو مملکت ما داغ داغه. اینا رو گفتم تا بگم این سوپ رژیمی خوش‌مزه و خوشگل رو از دست ندین.




شاید یک‌روز هم دستور نوعی رژیم سیا- سی خوشگل و خوش‌مزه رو پیدا کردم و این‌جا گذاشتم. خدارو چی دیدین؟!


December 1, 2010 12:40 AM

 

پاییز در مسیر دوچرخه سواری‌ام

 

وقتی سمنان بودم برای دیدن پاییز رنگی باید میرفتیم شهمیرزاد. چون در سمنان کویری با درختان کاج همیشه سبزش، برگ ریزان پاییزی مفهومی نداشت. ولی این‌جا پاییز رنگی رو میشه دید و صدای خش‌خش برگ‌ها رو شنید و شب‌ها موقع خواب وقتی پنجره بالای سرم رو باز می‌کنم بوی دود برگ‌های خشک که نگهبان محله برای گرم شدن آتش زده برام یک بوی خوشاینده .

پاییز رو در مسیر دوچرخه سورای‌ام ببینید.

درختان مقاوم کاج در کنار درختان با برگهای پاییزی ولی در بهار هردو در کنار هم سبز خواهندشد.
پیرمردی که در عکس هست رو همیشه می‌بینم که با واکر قدم می‌زنه و با نگاهش من و دوچرخه رو بدرقه می‌کنه . شاید یک روزی من با واکر همین نگاه رو به یک دوچرخه سوار بیندازم.








به‌یاد کوچه‌باغ‌های بجنورد. یادش بخیر




ترکیب رنگ برگ‌های پاییزی رو با آبی آسمان ببینید. برای پایتخت نشین‌ها با آسمان خاکستری‌شان








برگ‌های خشک شده انگور با این تالار زیبا نوستالژی کودکیمه. خونه آقاعمو (روحش شاد) و خاله‌بازی‌های زیرتالار انگور .یادش بخیر




گنجشک کوچولو در جستجوی غذا. ولی من هرچی نگاه کردم جز ته سیگار چیزی اونجا نبود.












از لابلای این برگ‌های زیبای پاییزی می‌خواستم عکس هنری از دوچرخه‌ام بگیرم و درحالی که غرق این‌همه قشنگی و زوم کرده بودم روی عکاسی، ناگهان...




ناگهان سگی در یک قدمی من از پشت نرده‌های باغ چنان پارس کرد که من وحشت زده جیغ زدم و نمی‌دونستم چطوری از لابلای اون درخت بیرون بیام. روسری و دوربینم ولو شد و خودم چیزی نمونده بود توی جوی بیفتم.

نتیجه‌گیری اخلاقی: زیاد غرق زیبایی‌ها نشوید و گول سکوت و آرامش دور و برتون رو نخورین،چون ممکنه سگ هاری پشت دیواری در کمین باشه.




این‌هم بهروز که هم‌راه عکاسی من بود و کم هم غر نزد.



 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

احساس‌های متفاوت
پول با برکت
بازاریابی در هیئت خانم‌ها
چطوری می‌شه که این‌طوری می‌شه؟
امان از این رژیم
پاییز در مسیر دوچرخه سواری‌ام

Archives

February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []