يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

August 29, 2011 01:35 PM

 

دوباره عمه شدم

 

در تاریخ 90/6/6 (دیروز ساعت 9 صبح) مسافر کوجولوی ما از راه رسید و من یک‌بار دیگه عمه شدم.
آگرین، خواهر کوچولوی آیشین عزیزم، دیروز بدنیا اومد و جای من در کنار آن‌ها خالی بود.

برای این دخترکوچولوی دوست داشتنی زندگی طولانی هم‌راه با عشق و شادی و صلح و آرامش در کنار خانواده‌ا‌ش آرزو دارم.


پ.ن: آگرین یک اسم کردی است به معنی جرقه آتش و هم معنی با اسم من.
فعلن این یک وجه تشابه با دخترکوچولوی جدیدم:)


August 24, 2011 11:50 PM

 

مومنی‌ات هم کشک بود

 

خیلی وقته که دیگه باورت ندارم فقط مومنی‌تت رو باور داشتم که اونو هم از دست دادم وقتی که فهمیدم صله رحم رو که اون‌قدر اعتقداد داشتی, به‌جا نیاوردی ولی مثل بقیه با ریا و تظاهر به سرسلامتی کسی رفتی که هیچ قبول نداشتی.
خوشحالم که این باورم رو هم نسبت بتو از دست دادم و فهمیدم تو هم از همون جنسی هستی که دیگران بودن و فقط مدلت فرق داشت.


August 20, 2011 11:55 PM

 

گروه ترکی بجنوردی در فیس

 

جذابیت فیس بوک در اینه که مخاطبت رو می‌شناسی و می‌تونی در زمینه‌هایی که علایق مشترک دارید بنویسید، بحث کنید و ...
در فیس بوک در گروه‌های مختلفی عضو هستم که یکی از آن‌ها گروه "ترکی بجنوردی" است در این صفحه که حدود 300 نفر از بجنوردی‌ها در آن عضو هستند در مورد زبان ترکی مطلب می‌نویسیم و گاهن جملاتی با گویش ترکی بجنوردی در آن‌جا می‌نویسیم.
دو هفته قبل مطلبی در مورد اشکالات زبان فارسی بجنوردی و ترکی در گروه نوشتم و از دوستان خواستم که کلمات و عباراتی که از ترکی وارد زبان فارسی بجنوردی شده و زبان فارسی ما رو دچار مشکل کرده بنویسند. استقبال عالی بود در عرض دو ساعت تعداد کامنت‌ها به 400 رسید طوری دوستان رقابت می‌کردند که اگر دیر می‌جنبیدن کلمه مورد نظرشون رو کس دیگه‌ای می‌نوشت.
رقابت جالب و جذابی بود چون بسیاری از کلمات و عبارات برای ما فراموش شده بود و بعضی هم تداعی کننده‌ی خاطراتی . کامنت‌هایی که با زبان ترکی بجنوردی نوشته می‌شد و سرتاسر خنده
من تمام این کلمات و عباراتی که دوستان نوشتند را به همان ترتیبی که در کامنت‌ها بود در صفحه‌ای گردآوردم و در سایت گذاشتم تا همه دوستان از آن استفاده کنند.
برای من تجربه خوبی بود بخصوص همکاری گروهی دوستانم.

این کلمات و اصطلاحات را اینجا بخوانید.

پ.ن: وقتی با دو دست این همه هندونه دستم گرفتم معلومه که فرصت نمی‌کنم زودبزود این‌جا بنویسم این سایت با این همه صفحه و فیس بوک هم با کلی گروه که عضو هستم...خدا بداد برسه:)


August 16, 2011 07:30 PM

 

تهدید بهداد

 

برای بهبود حلوا درست می‌کردم که با خودش ببره.
بهداد پرسید :حلوا درست می‌کنی؟
گفتم : آره برای بهبوده
بهداد : اره دیگه پنیر درست کردی حالا هم حلوا. ببینم من اپلای گرفتم رفتم برای منم از این کارها می‌کنی؟
من: خب اونجا که نمی‌تونم این چیزها رو برات بفرستم ولی هردفعه بهت زنگ می‌زنم و ازت می‌پرسم هوس چی کردی اونوقت این‌جا به جای تو می‌خورم:)
بهداد : می‌دونستم
من: تو حالا اپلای بگیر اونوقت براش نقشه بکش
بهداد: مامان! من اپلای رو که می‌گیرم ولی برم اونجا نه دعوت‌نامه‌ای براتون می‌فرستم نه تلفن می‌زنم و نه ایمیل‌تون رو جواب میدم!


پ.ن: آدرس ایمیل سایت تغییر کرده. آدرس قبلی بدلیل اسپم‌های زیادی که می‌امد تعطیل شده لطفن ایمیل‌هاتون رو به این آدرس بفرستید.

info@shindokht.com


August 10, 2011 03:10 PM

 

حفظ رابطه

 

علایق انسان و دیدگاهش نسبت به مسائل قابل تغییر است. دوست داشتن‌ها هم نسبی است و قابل تغییر.
دوست داشته شدن‌مون بستگی به ارزش و احترامیه که برای رابطه‌ای که داریم, قائل هستیم.*
امروزه با این‌همه استرس و مشکلاتی که در جامعه وجود داره همه به دنبال رابطه‌ای هستند که کنتاک کمتری داشته باشه و باعث آرامش و شادی باشه. پس اگر رابطه‌ای سرد و یا قطع می‌شه دلیل آن‌را باید در خودمون جستجو کنیم .
هیچ پیوندی ابدی نیست, نه پیوندهای دوستی و نه پیوندهای خونی.


*اینو این‌قدر چلوندمش که خودمم نفهمیدم چی شد. لپ کلام این‌که از محبت و دوست داشتن دیگرون سواستفاده نکنید. همین


August 3, 2011 02:40 PM

 

اجداد پدری من

 

پدربزرگ پدریم خیلی جوان از دنیا رفته قبل از این‌که پدرم ازدواج کنه و من تنها عکسی از او به یادگار دارم. دیروز به لطف پسرعمه پدرم دو عکس بسیار باارزش به دستم رسید که علاوه بر عکس پدربزرگم و عموی پدرم عکس جد بزرگ‌مون یعنی پدربزرگ پدرم را هم برای اولین بار دیدم.
پسر عمه پدرم " آقای منوچهر خادم‌زاده" که کارگردان تئاتر و سینما و سال‌ها رئیس رادیو و تلویزیون مرکز مشهد بودند و مدت سی ساله ساکن امریکا (مینیاپولیس) هستند. ایشان کتابی با عنوان " نوای مهاجر" را به چاپ رسوندن و در این کتاب خاطرات قشنگی از گذشته در مورد خانواده پدریم نوشتند.

پدربزرگ پدرم، " مرحوم آقا حسین انصاری تبریزی " که موقع انقلاب مشروطیت با خانواده‌اش ( سه پسر و چهار دختر) از تبریز به خراسان مهاجرت می‌کنند. آق بابا ( پدربزرگ پدرم که نوه ها با این اسم صداش می‌زدن) با دو پسر بزرگش یعنی پدربزرگ من و عموی پدرم ساکن بجنورد بودند و دخترها و برادر کوچک‌تر ساکن مشهد.
خاطره‌ای که آقای منوچهر خادم‌زاده از پدربزرگم در کتاب "نوای مهاجر " نوشتند به این صورت است.
وقتی آق بابا فوت می‌کنند طبق وصیت ایشان باید در مشهد و در جوار امام رضا (ع) دفن می‌شدند. پدربزرگم که پسر ارشد بودند تصمیم می‌گیرند که جنازه پدرشان را برای دفن به مشهد ببرند. خیلی‌ها او را منصرف می‌کنند و می‌گویند جاده‌ها ناامن است ولی ایشان تصمیم می‌گیرند طبق وصیت پدر عمل کنند. با کامیونی جنازه پدر را به مشهد می‌برند. در بین راه راهزنان جلوی کامیون را می‌گیرند ولی وقتی می‌فهمند که در کامیون جنازه‌ای هست طبق خرافات و ترس پا به فرار می‌گذارند و آن‌ها به سلامت به مشهد می‌رسند. بعد از رسیدن به مشهد ، پدربزرگم با خنده جریان را برای خواهرهایش تعریف می‌کند و این سوژه خنده آن‌ها می شود و آقا منوچهر که کودکی بیش نبودند اعتراض می‌کنند که پدربزرگ فوت شده و شما می‌خندید؟!

دو عکس زیر را پسرعمه عزیز پدرم، آقای منوچهر خادم‌زاده به همراه نامه‌ای برایم فرستادن. با تشکر از ایشان که شجره‌نامه فامیلی را حفظ کرده و با وجود سال‌ها دوری از وطن هویت خود را از دست نداده‌اند.

آق بابا، پدر بزرگ پدرم




پدربزرگم ( نشسته) - عموی پدرم (ایستاده) که ما او را آق عمو ( آقا عمو) صدا می‌زدیم و جای خالی پدربزرگ پدری‌مون را که هیچ‌وقت ندیده بودیم پر کرده بود. روح‌شان شاد


شراره خانم انصاری نوه دائی جان بزرگ مهربانم.

با درود خدمت شما و خانواده بخصوص مامان و بابا آقا ابوالقاسم پسر دائی عزیزم. از اظهار مُحبتتان نسبت بمطا لب کتاب نخستینم ( نوای مهاجر ) بی اندازه ممنون و سپاسگزارم . من نیز به نوبه خود آرزوی دیدار همه عزیزان را در وطن دارم و در صورت میسّر شدن با اشتیا ق حضور همه فامیل بخصوص زن دائی مهربا نم را دستبوس خواهم بود .

بضمیمه تصاویر پدر بزرگمان و دو دائی جان ارشدم را تقدیم نوه ها ، نبیره ها ، ندیده ها ی آیندگان میکنم و آرزومندم مورد پسند همگا ن قرار گیرند . با مید دیدار مهربانان فامیل .
منوچهر خا دم زاده


پ.ن: وقتی خاطرات خانواده پدرم رو می‌خوندم فهمیدم ژن خنده را از عمه‌های بابا ارث بردم:)


August 2, 2011 05:05 PM

 

سفری کوتاه

 


سفری کوتاه به مشهد داشتیم. موقع برگشت به نیشابور رفتیم و از آرامگاه خیام و عطار و کمال‌الملک دیدن کردیم. عکس‌های این سفر را در فوتوبلاگ ببینید.


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

دوباره عمه شدم
مومنی‌ات هم کشک بود
گروه ترکی بجنوردی در فیس
تهدید بهداد
حفظ رابطه
اجداد پدری من
سفری کوتاه

Archives

June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []