مدتیه درس بهداد تموم شده و سخت مشغول کار روی پروژه و مقالهشه. برای همین بیشتر وقتش توی خونه و دم گوش من و ایضن کلکلهایی که با هم میکنیم.
گاهی از خنده رودهبر میشیم و گاهی هم منجر به قهرهای ریزه میزه ساعتی. خلاصه اینقدر من و بهداد با هم سوژه داریم که اگر خودسانسوری نکنم شاید بشه یک کتاب منتشر کرد و یا بهتره سردر این صفحه رو تغییر بدم و بنویسم ماجراهای من و پسرم.
بهداد بخاطر پایان نامهاش تحرکش کم شده و بیشتر پای کامپیوتره ودائم درحال خوردن، برای همین اضافه وزن پیدا کرده. یه روز تصمیم میگیره کم بخوره و مثلن رژیم میگیره ولی بعداز دوروز خودش رو توجیه میکنه که من کار فکری میکنم و مغزم باید فعال باشه و... نمیتونم نخورم و دوباره روز ازنو و...
امروز دوباره تصمیم گرفته بود رژیم بگیره. موقع استراحت پای تلویزیون لم داده بود و برنامهی " چاشنیهای امریل" رو تماشا میکرد اونهم با آموزش غذاهای رنگارنگ و اشتها آور.
بهداد کمی نگاه کرد و دستی به دلش کشید و گفت: گشنمه!
خندیدم و گفتم موقع رژیم گرفتن به جای اینکه به این برنامه نگاه کنی باید بری فیلمهای گرسنگان سومالی رو ببینی تا از غذا خوردن بیزار بشی!