يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

September 30, 2012 11:49 PM

 

بلال آب پز

 

امروز صبح با بوي بلال آب پز كه فضاي خونه رو پر كرده بود از خواب بيدار شدم. صبحونه بلال آب پز كه كمي كره روي آن ماليده و با نمك و ليموي تازه در هواي خنك پاييزي ...واقعن مزه ميده.
امتحان كنيد حتمن خوشتون مياد.


September 24, 2012 03:30 PM

 

دهسال دوستي با مطلبي از شيندخت

 

دهسال قبل , ايميلي با اسم و فاميل و متن انگليسي بدستم رسيد و وقتي متن ايميل رو خوندم برام جالب بود. اسم كاملن انگليسي بود و معرف خارجي بودن صاحب ايميل ولي متن محتواي همشهري بودن و خاطرات همبازي و كودكي و ...
پلسخ من به اون ايميل باب يك دوستي دهساله شد و مهمتر از دوستي, آشتي اين دوست خوب با فارسي نويسي و زبان مادريشون (تركي بجنوردي) بود. ايشان ايميلي در دهمين سالگرد اولين ايميل‌شون برام فرستادن كه در اينجا مي‌گذارم و از ايشان و ديگر دوستان كه هميشه لطفشان باعث دلگرمي و تشويقم بوده , تشكر مي كنم.

این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد

دو نامه تشکر امیزدر یک روز بفاصله ده سال

با نخستین تشکر اغاز میکنم که بیش ازسی سال دوری از زادگاه و بیست سال از میهن . عدم ارتباط و يا بشکلی بریدن میتوان نام نهاد , با اغاز و رواج اینتر نت که ساعتها وقت را صرف سرچ مطالب و تازگیهای اینتر نت میکردم بی اختیار جویای حال و احوال بجنورد, زادگاهم شدم . در اینترنت مجموعا به کمتر از ده عنوان خلاصه میشد. فرودگاه – هواشناسی و عزیز دیگر متولد بجنورد که در یکی از کشورهای اسکاندیناوی سکونت داشتند و در اخر با لغت و وبلاگ شیندخت و بجنورد اشنا شدم تنها وبلاگی که دیده بودم . روزانه سری بدان زده و با شوق کلیه مطالب را میخوندم. تا اینکه روزی چهره ای در لابلای عکسهای مطالب نظرم را جلب کرد. در عین حالیکه اصلا نمیشناختم ولی خطوط چهره بینهایت اشنا بنظر میامد با مطالعه مطلب حدسم درست بود یکی از بستگان و هم بازی دوران کودکیم بود خواندن ان مطلب, انچنان بوجدم اورد که بی اختیار نامه ای تشکر امیز به انگلیسی نوشتم که پاسخ فارسی ان مرا بران داشت که پیگیر فارسی نویسی باشم. چون ارتباط مجدد با گذشته را ملزم به رعایت هرا نچه انجا هست از جمله فارسي نویسي نمایم .
حال با گذشت ده سال از ان روز و ارتباط با اغلب دوستان دوران کودکی و نوجوانی خواستم یکبار دیگر تشکر ویژه ای داشته باشم برای تمام خدماتی که بشکلی برای ارتباطات و حفظ فرهنگ عامه زادگاهمون بجنورد مبذول داشتید . هر چند نمیدانم ایا اولین ایمیل را بخاطر دارید یا خیر , معذالک عاملی شد که هر از گاهی عرض ادبی کرده باشیم و مطالب زیبا ومخصوصا از بخش اشپزی ان لذت ببریم هرچند از روی ان نوشته ها غذاي بجنوردی درست میکنیم اسمش همان است ولی ان مزه و حتی شکل وحالت غذای زمان کودکی ودستپخت مادر را ندارد . در هر صورت چنانچه تفاوتی هم باشه اشکال از خود ما است یا فراموش کردیم چگونه بوده یا کم تجربه و یا خواهید بخشید اون فوت کوزه گری را مرقوم نفرمودید و يا تنوع غذائی موجود تفاوتها را بوجود اورده.
نکته دیگری که میخواستم بدان اشاره کنم شاید بتوانید بشکلی منعکس کنید , اینست كه: امیدوارم عزیزانی که در انجا هستند و با دسترسی بهمه امکانات نمیخواهند فارسی بنویسند و فينگلیش مینویسند , کمی بخود بیایند. خواندن ان نوع نوشتاری( فينگلیش ) علاوه بر از دست دادن زیبائی کلام برای خواننده خیلی سخت است و اغلب مطالب باین شکل را نخوانده ویا ایمیلها را نخوانده دلیت میکنیم.
در خاتمه یکبار دیگرضمن تشکرمجدد بهترین ها را برایتان ارزو میکنم
موفق وموئید باشید.


21 September
2012
Essi


September 21, 2012 10:30 PM

 

شهر زنان بدون مردان

 

هيچ‌وقت به پارك بانوان نرفته بودم چون فكر مي‌كردم رفتن به اونجا يعني پذيرفتن قانون تفكيك جنسيتي ولي امروز ...

امروز عصر نياز داشتم با خودم تنها باشم و به سرم زد كه پارك بانوان رو امتحان كنم.
ورودي پارك مثل دژ پادگان‌ها بود, بازرسي بدني مي‌كردن و موبايل‌ها رو تحويل مي‌گرفتن. من از همون ابتدا كار خودم و بازرسين رو راحت كردم. كيفم رو توي ماشين گذاشتم و فقط عينك مطالعه و كتابي و بسته‌ي ساندويچم رو در دست گرفتم و به خانمي كه بازرسي مي‌كرد گفتم فقط همينا رو دارم و هيچ... او هم لبخندي زد و گفت چه سبك و شيك( وقتي خانم ها رو با سبدهاي بزرگ پيك نيك ديدم متوجه لبخند و حرف خانم بازرسي شدم)
داخل محوطه‌ي پارك كه رفتم, واي... چه خبر بود... نمي دونم اونجا رو به چي تشبيه كنم؟!
باغ حرمسراي قجري؟! نه... اين قشنگ نيست .بيشتر شبيه شهر زنان بود... درسته... شهر زنان بدون مردان.
زن‌ها بدون مانتو و روسري و اغلب هم تاپ بر تن داشتن , رها و ازاد ...
عده‌اي دور هم نشسته , مشغول خوردن و حرف زدن- عده‌ي ديگر در حال ورزش با دستگاه‌ها يا در حال قدم زدن و دويدن و دوچرخه سواري- گروهي سبدهاي پيك نيكي در دست به دنبال جايي براي نشستن...
بچه ها هم در پي هم, مشغول دويدن و بازي كردن.

ميز و صندلي زير درخت بيد مجنون پيدا كردم و نشستم. در اون فضا حس ارامشي داشتم شايد وجود اون همه زنان و دختران جواني كه شاد و ريلكس بودن باعث ارامش و شادي مي‌شد.
تمام شادي اين زن‌ها در اين بود كه حجابي نداشتن و بدون ترس و نگراني موهاي‌شان رها و آرايشي كرده و انچه كه دوست داشتن پوشيده بودن. هيچ‌كس نگران اين نبود كه كسي نگاه‌شون كنه يا تذكري بشنون. دختران جوان, زيبايي‌هايشان را در معرض نمايش گذاشته بودن و زنان ميانسال نگران چاقي‌هاي بدنشان كه در معرض ديد بود, نبودن.
همه راضي و شاد بودن از اين ازادي محصور شده در فضاي پاركي كه ديوارها و درختان بلند از انجا محافظت مي‌كنند.
موزيك شادي از باندهايي در گوشه و كنار پارك , پخش مي شد. گاهي صداي دست زدن و خنده ي دسته جمعي به گوش مي رسيد. دختر جوان خوش تيپي روبروي من به دوستش حركت پاي رقص تركي رو اموزش مي داد و وقتي موزيك تركي پخش شد خيلي قشنگ و نرم رقصيد.
دو زن مسن با بلوز و دامن , بسيار ناشيانه , بدمينتون بازي مي كردن و مثل كودكان شاد بودن...
فضاي شاد و خوبي بود همه به هم لبخند مي‌زدن كسي با نگاهش براي ديگري مزاحمت ايجاد نمي‌كرد. اونجا هيچ كس بخاطر نوع لباس پوشيدن و بي‌بندوباري قضاوت نمي‌شد. در اون فضا همه از يك جنس بودن ... زنان بدون مردان
سه ساعت در اون فضا, كتاب خوندم - ساندويچم رو خوردم - به زنان و دختران نگاه كردم و به اون آرامشي كه نياز داشتم رسيدم. همون موقع با خودم فكر كردم اگر شهرنوش پارسي پور, اينجا بود چه رماني مي نوشت از شهر زنان بدون مردان.


September 16, 2012 11:37 PM

 

خواب

 


چند وقت قبل در حالي كه كلي كار كرده بودم و خسته از كار و گرما, دراز كشيدم تا كمي خستگيم دربياد و خنك بشم در همين حين خواب رفتم. وقتي بيدار شدم بهدادم به من خنديد و گفت با «پيشبند» خوابيدي كه در خواب, باقي كارهات رو انجام بدي؟!

امروز در خواب نيمروزي, خواب عجيبي ديدم كه در انتهاي خواب, فابلمه ي غر شده‌اي دستم بود و ناراحت از غرشدن قابلمه ام بودم!

نتيجه گيري اخلاقي :
يك زن فرقي نمي كنه كه سنتي باشه يا مدرن, به هرحال ابزار كارش, پيشبند و دستكش و قابلمه است, چه در خواب و چه در بيداري.


September 15, 2012 12:36 AM

 

تابستون پرباري داشتم

 

تابستون شلوغ و پر مهموني داشتم. آخرين سري مهمون‌ها هم امروز رفتن و تابستون گرم و كشدار هم اخرين روزهاش رو با بوي پاييز سپري مي‌كنه.
حضور پر مشغله در دنياي واقعي من رو از فضاي مجازي دور كرده. عقب موندم از خيلي كارهايي كه بايد انجام بدم ,انگار دورم كند شده و ديگه سرعت قبل رو ندارم. با اومدن پاييز بايد دوپينگ كنم و دوباره برگردم سر جاي اولم.

روزهاي شادي در جوار مهمون‌هام داشتم ...حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم... اونقدر كه انگار تمام حرف‌هام تموم شد.
و امروز خونه ساكت بود و خالي... دوست دارم مهمون بازي رو.


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

بلال آب پز
دهسال دوستي با مطلبي از شيندخت
شهر زنان بدون مردان
خواب
تابستون پرباري داشتم

Archives

June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []