يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

August 26, 2013 10:44 PM

 

خوشي‌هاي كوچك روزانه

 

از در باغ كه اومدم بيرون آقايي به سن و سال پدرم كه پاجروي سفيدش رو پارك كرده و به طرف باغ مي‌اومد, با لبخند به من گفت: هربار كه شما رو مي‌بينم با دوچرخه مي‌اييد براي خريد لذت مي‌برم. آفرين ... براتون دعا مي كنم تا هميشه سلامت باشيد.

اين اقاي عزيز نمي‌دونه با اين جمله‌ي ساده چه انرژي مضاعفي به من داد.

پ.ن: يكي از خوشي هاي روزانه‌ام رفتن به باغ و جاليز براي خريد سبزي و خيار و گوجه فرنگي و ... با دوچرخه است.


August 11, 2013 05:05 PM

 

به همين سادگي

 


پسرك گشنه‌اش بود و شام مي‌خواست. رفتم توي آشپزخونه ولي نمي‌دونستم چي مي‌خوام درست كنم فقط نمي‌خواستم مثل هميشه يه شام تكراري از قبيل: كوكو و املت و ... درست كنم.
در يخچال رو باز كردم , كلم تازه‌اي كه براي سالاد خريده بودم و يك سري از سبزيجات رو دراوردم و روي كانتر چيدم.
تابه رو روي گاز گذاشتم كمي روغن ريختم و يك دونه پياز , حلقه حلقه كردم و درِ تابه رو گذاشتم و شعله رو كم كردم . به اينكه مي‌خوام چي درست كنم فكر نمي‌كردم فقط تمركز كرده بودم روي موادي كه دارم و چگونه تركيب كردن اونا.
دو حبه سير پوست كندم و خلال كردم و روي پيازها ريختم و با قاشقك هم زدم و دوباره در تابه رو گذاشتم. كلم سفيد رو روي تخته گذاشتم و با چاقو چهار قسمت كردم و يك چهارمش رو خيلي ريز خرد كردم و روي پياز و سير ريختم و هم زدم. پاپريكا رو برش زدم و تخم‌هاش رو جدا و خرد كردم و كنار گذاشتم. در همين حين كلم‌ها رو هم مي‌زدم . چند تا گوجه فرنگي شستم و خرد كردم. كلم‌ها تفت خرده بودن و با پياز و سير مخلوط شده بودن, پاپريكا رو هم به اون مخلوط اضافه كردم و هم زدم.
زردچوبه و نمك رو از قفسه برداشتم و فكر مي كردم چه طعم سبزي هم به اين مواد اضافه كنم كه چشمم به شيشه ي رزماري افتاد , دوست داشتم اون لحظه توي آشپزخونه عطر رزماري بپيچه. زردچوبه و نمك و كمي از رزماري رو هم به ارومي روي مواد ريختم و هم زدم ... ام... چه عطري پيچيد ...
مواد رو هم زدم و گوجه فرنگي خرد شده رو هم اضافه كردم و دوباره در تابه رو گذاشتم. سيب زميني و هويج پخته هم كه براي سالاد اماده كرده بودم رو پوست كندم و خرد كردم با كمي كره به مواد اضافه كردم و هم زدم. توي يخچال كمي قارچ پخته و نخود فرنگي هم داشتم اونا رو هم اضافه كردم و همه مواد پخته و مخلوط شده بودن ولي هنوز شكل غذا به خودش نگرفته بود يك دونه تخم مرغ رو هم زدم و كمي پنير پيتزا توش رنده كردم و روي مواد ريختم و درش رو گذاشتم به حدي كه پنيرها ذوب بشه.
حالا غذا اماده بود... خوش عطر و خوش ظاهر.
با كمي سبزي خوردن و سس كچاپ و نون بردم سر ميز . پسرك پرسيد اين چيه؟ گفتم: هنوز اسمي براش انتخاب نكردم!
خورد و گفت: خيلي خوشمزه است .لبخندي زدم و با لذت به خوردنش نگاه كردم.

يك مشت سبزيجات رو با حس زنانگيم مخلوط كردم و با شوق به اونا طعم دادم ,تركيب قشنگي درست شد و با عشق سرو كردم... غذايي ساختم... به همين سادگي...

خوشي هاي زندگي رو هم ميشه به همين سادگي ساخت فقط هنر تركيب كردن لازمه و كمي طعم دهنده با شوق و با عشق همراه شدن ... بدون هزينه‌هاي گزاف- بدون داشتن امكانات و مواد اوليه عالي ... به همين سادگي...


پ.ن: اين غذا بعد از اون شب, به دليل استقبال زياد در خونه مون چندين بار ديگه هم طبخ شد ولي همچنان بي نام است و اسمي براش انتخاب نشده تا در بخش اشپزي بذارم .


August 7, 2013 05:30 PM

 

خلاصي از خدمت- قورتن آشه

 


بلاخره بهدادم عضو بنياد نخبگان شد و به جاي خدمت دوساله, پروژه‌اي ده ماهه براي بنياد نخبگان انجام ميده. امروز بعد از يك‌ماه و پنج روزخدمت ( بجز آموزشي) از ارتش ترخيص شد.

حالا وقتشه اون ” قورتن آشه” معروف بجنوردي ها رو درست كنم .

پ.ن:قورتن آشه در گويش تركي بجنوردي يعني آش رهايي, آشي است مثل آش پشت پا ولي اين آش رو وقتي كسي از مشكلي خلاص ميشه يا پسرها خدمت سربازي‌شون رو تموم مي كنند, درست مي كنند. يعني از مشكل يا سربازي خلاص شدن ( قورتنماغ )


August 2, 2013 07:45 PM

 

خدا به باطنشون بده!

 


دعاي خير مادربزرگ مرحومم هميشه اين بود: انشالله عاقبت به خير بشي ( ايشالان عاقيبت بخير اولنگ )

هر وقت هم كسي ناراحتش مي كرد و دلش رو مي شكست, مي گفت: خدا به باطنش بده ( خداي باطن نه گري برسن )

اون سال‌ها درك نمي كردم اين به اصطلاح نفرين رو, حالا كه فكر مي‌كنم حاجي مامان با ديد مثبت, نفرين مي كرد, چون نمي خواست قضاوت كنه, ايا طرف قصد بدي داشته يا نه, پس اونو به باطنش واگذار مي‌كرد.
حالا من‌هم عميقن اين دعاي خير و اين نفرين مثبت رو باور دارم! هر وقت كسي با حرف‌ها يا كارهاش دلم رو مي‌شكونه اونو به نيت درونيش وا ميذارم و ميگم خدا به باطنش بده. اين جمله براي من مثل ليواني آب كه موقع ناراحتي مي نوشيم, آرامش بخشه.

اين روزها بدجوري دلم هواي حاجي مامان رو كرده و چقدر نياز داريم به دعاي خيرش و ...

روحش شاد.


 
 

 

 

Links

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

خوشي‌هاي كوچك روزانه
به همين سادگي
خلاصي از خدمت- قورتن آشه
خدا به باطنشون بده!

Archives

June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []