يادداشت‌های روزانه

خانه         > يادداشت‌های روزانه <         بجنورد         اشعار ترکی         آشپزخانه         فوتوبلاگ

پنجشنبه، ۲۷ تیرماه ۱۳۹۸

 

زندگی صامت

 


نزدیک غروب بود که از ایستگاه مترو خارج شد. در حالی‌که کلاسورش را محکم به سینه‌اش می‌فشرد، سلانه سلانه سربالایی مسیر خانه را مثل آدم‌های شرطی طی می‌کرد. معلوم نبود در ذهنش چه می‌گذرد، کند و بی‌رمق گام برمی‌داشت، گویی عجله‌ای برای رسیدن نداشت!
نزدیک سوپر محله که شد، از جیب کوله‌پشتی یادداشتی درآورد و نگاهی انداخت. وارد مغازه شد و سبدی برداشت و به طرف یخچال رفت، یک بسته کره گیاهی و یک پنیر لاکتیکی توی سبد انداخت. از غرفه‌ی نان، یک بسته نان تست جو و یک بسته نان تافتون برداشت. کنار قفسه‌ی چای‌ها ایستاد و مارک‌ها و قیمت‌ها را نگاه کرد و یک بسته کوچک چای ایرانی توی سبد انداخت و دوتا تن ماهی و یک بسته بیسکویت ساقه طلایی هم به خریدهایش اضافه شد و به طرف صندوق رفت. سبد را روی پیشخوان گذاشت و همراه با کارت به فروشنده داد.
کیسه خرید در یک دست و کلاسور در دست دیگرش بود. با خستگی قدم برمی‌داشت. پولی را که برای خریدهایش پرداخته بود توی ذهن از موجودی کارتش کم کرد.
نور چراغ اتومبیل که از روبه‌رو می آمد، او را به خودش آورد. به سر کوچه‌شان رسیده بود. نزدیک خانه، کنار تیر چراغ برق دو تا از همسایه‌ها با صدای بلند صحبت می‌کردند. از کنار آن‌ها به آرامی گذشت، نگاه سنگین‌شان را از پشت سر حس می‌کرد و صدای آن‌ها به پچ پچ تبدیل شده بود!
دسته کلید را از جیب کوله‌پشتی درآورد و در ساختمان را باز کرد و آرام آرام پله‌ها را بالا رفت تا به آپارتمانش رسید. نفسی تازه کرد و دنبال کلید آپارتمان توی دسته کلید گشت. وارد خانه شد. کلید برق را روشن کرد و نایلون را کنار در گذاشت و کتانی‌هایش را درآورد و به طرف اتاق رفت و کوله پشتی و کلاسور را روی تخت انداخت و در حالی‌که دکمه‌های مانتو‌اش را باز می‌کرد، مودم را روشن کرد. بعد از عوض کردن لباس‌هایش به طرف در رفت و نایلون خرید را برداشت و به آشپزخانه برد.
کتری چای‌ساز را از آب پر کرد و به برق زد. از توی نایلون، چیزهایی که خریده بود یکی یکی در آورد و روی کانتر گذاشت. بیسکویت را باز کرد و یک تکه کوچک از آن را توی دهانش گذاشت و بقیه را جابه‌جا کرد .صدای قل‌قل کتری بلند شد. بسته‌ی چای را باز کرد و با دست کمی چای توی قوری ریخت و روی آن آب‌جوش گرفت و روی دستگاه چای‌ساز گذاشت.
تکه‌ی دیگر بیسکویت را توی دهان گذاشت و به طرف اتاق رفت و از کوله‌پشتی لپ‌تاپ را بیرون کشید و روی کاناپه‌ی روبه‌روی تلویزیون لم داد و لپ‌تاپ را روشن کرد.
اول لینکدین و ایمیلش را باز کرد و نگاهی انداخت. خودکار و دفترچه‌ی یادداشت را برداشت و چیزی نوشت.
بعد فیس بوک و اینستا را چک کرد و تند تند ورق زد، تیتر خبرها را خواند و عکس‌های دوستانش را دید: از سفرها، رستوران‌گردی‌ها، مهمانی ها... با دیدن عکس‌های غذاها گشنه‌اش شد.
از یخچال خیار و گوجه فرنگی برداشت و خرد کرد. پنیر را باز کرد و همراه گوجه و خیار توی سینی گذاشت. توی ماگ قرمزش چای ریخت و با نان تافتون توی سینی گذاشت و‌دوباره روی کاناپه نشست و لقمه‌ای نان و پنیر در دهان گذاشت با یک تکه خیار... دلش هوای سبزی خوردن باغچه‌ی خانه‌ی پدری را کرد. سبزی‌هایی که پدر با وسواس می‌کاشت و رسیدگی می‌کرد و هر بار که مادر مقداری از آن می‌چید چنان با دقت و باحوصله پاک‌شان می‌کرد که انگار دارد کاری مقدس انجام می‌دهد.‌
تو این چهارسال چنان مجذوب شهر خاکستری شده بود که خاطرات زادگاه و خانه‌ی پدری برایش دور و کمرنگ بود!

تلگرام را باز کرد و پیام‌ها را خواند.
لقمه در دهانش بود که دوستش پیام فرستاد:
-چه خبر؟ چکار کردی؟ کار پیدا کردی؟
- شکلک لبخند فرستاد و ‌نوشت:
- آره. یه ایمیل گرفتم وقت مصاحبه دادن .فردا بعد از دانشگاه می‌رم از رزومه‌ام راضی بودن ، حالا ببینم مصاحبه چطور می‌شه؟
-چه خوب پس خیالت راحت می‌شه. کار را گرفتی خبر بده جشن بگیریم ( شکلک چشمک فرستاد)
- شکلک خنده
- همین‌طور که تند تند تایپ و با دوستش چت می‌کرد لقمه‌هایش را خورد و چای را سرکشید !
- راستی اون پسر ترم بالایی که مهمون اومده بود کلاس ما تو فیس بوک برام تقاضای دوستی فرستاد، من‌هم قبول کردم و عکس‌هاش رو دیدم خیلی...
- ببین ،می‌خوام زود بخوابم فردا خیلی کار دارم. حضوری برام تعریف کن این را گفت و از دوستش خداحافظی کرد. دوستش برایش شکلک دهن کجی و پشت بندش، قلب فرستاد و خداحافظی کرد. حوصله‌ی حرف‌های تکراریِ پسر خوش تیپ و رویابافی‌های دوستش را نداشت و می‌خواست سریال “ بازی تاج و تخت “ را ببیند. دیدن این سریال، هر شب قبل از خواب برایش مثل عبادت شامگاهی بود. یک مشت تخمه‌ی آفتاب‌گردان توی بشقاب ریخت و نور چراغ را کم کرد و لپ تاپ را روی پایش گذاشت و دکمه‌ی نمایش را زد.

پ.ن: داستان کوتاه بالا، تمرینی برای بهتر نوشتنم است!


 
 

 

 

Links

یک کلیک برای همیشه
بجنوردان
خبران
زن متولد ماکو
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
روزنگار خانم شین
پیاده رو
برای خاطر کتاب ها
همه سهم من از هستی
یک پزشک
نیاک - یادداشتهای احمدسیف
یادداشتهای یک دهه چهلی
کاریکلماتور
کاریکلماتور و مهدی فرج الهی
کاریکلماتورهای من
گنجینه اسرار
آموزش زبان انگلیسی
کلاسیک‌های وبلاگستان

بانک اطلاعاتی بجنوردی‌ها

Recent

دلتنگی فقط یک واژه نیست...
زندگی صامت
مشکلات من با دست شکسته‌ام 😏
ورزش کردن ، سن و سال نمی‌شناسه و فقط عشق به ورزش لازمه ؛)
تجربه‌ی مجدد لذت کتاب‌خوانی !
خوانش گروهی کتاب ملت عشق
روز معلم به همه ي دوستان خوب معلم مبارك
نوروزتان پيروز
شيرين عسلم، گل حناي من ؛ بهار هم آمد و تو نيامدي!
هجده سالگی شیندخت مبارک :)

Archives

July 2019
June 2019
May 2019
March 2019
February 2019
January 2019
July 2018
May 2018
March 2018
February 2018
August 2017
May 2017
April 2017
February 2017
January 2017
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
December 2015
November 2015
October 2015
August 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
February 2015
January 2015
November 2014
October 2014
September 2014
August 2014
July 2014
June 2014
May 2014
April 2014
March 2014
February 2014
January 2014
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006

Logo


 

 

هرگونه برداشت از مطالب يا تصاوير اين وب‌لاگ بدون ذکر نام و آدرس ماخذ ممنوع است.
 
شراره انصاری
 

 

کليه‌ی حقوق اين سايت متعلق به شيندخت‌دات‌کام می‌باشد
 [ای‌ميل به سايت]  [ارسال اين صفحه به دوستان ]  []