<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>يادداشت‌های روزانه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/blog/atom.xml" />
   <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog/1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="يادداشت‌های روزانه" />
    <updated>2008-07-03T13:45:48Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>دن آرام- میخائیل شولوخوف (ترجمه احمد شاملو)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/07/post_189.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=429" title="دن آرام- میخائیل شولوخوف (ترجمه احمد شاملو)" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.429</id>
    
    <published>2008-07-03T13:43:37Z</published>
    <updated>2008-07-03T13:45:48Z</updated>
    
    <summary> * تو دنیا هیچی مضحک‌تر از این نیست که وقت‌ات را بُکُشی بعد بدوی که جبران‌اش کنی! * تو چاه تف نکن شاید خودت تشنه‌ات شد....</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<p><font color="cc3399"><br />
* تو دنیا هیچی مضحک‌تر از این نیست که وقت‌ات را بُکُشی بعد بدوی که جبران‌اش کنی!</p>

<p>* تو چاه تف نکن شاید خودت تشنه‌ات شد.</font><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>پاره تن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/07/post_188.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=428" title="پاره تن" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.428</id>
    
    <published>2008-07-01T20:40:26Z</published>
    <updated>2008-07-01T21:34:41Z</updated>
    
    <summary>بهداد امتحاناتش ظهر تموم شد و عصر از طرف دانشگاه برای بازدید علمی به زنجان رفت. خونه ساکت شده! وقتی من ازدواج کردم و اومدم سمنان,هربار مامان زنگ می‌زد گریه می‌کرد و من ناراحت می‌شدم که چرا نمی‌خواد قبول کنه...</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<p>بهداد امتحاناتش  ظهر تموم شد و عصر از طرف دانشگاه برای بازدید علمی به زنجان رفت. خونه ساکت شده!<br />
وقتی من ازدواج کردم و اومدم سمنان,هربار مامان زنگ می‌زد گریه می‌کرد و من ناراحت می‌شدم که چرا نمی‌خواد قبول کنه و خودش رو وابسته کرده!<br />
 بهبود  که از پیش ما رفت بدجوری احساس تنهایی می‌کردم چون اون شخصیتش خیلی شبیه منه  و هم صحبت خوبی برام بود ولی سعی کردم قبول کنم و تنها شدنم رو کمتر نشون بدم.<br />
 بهداد تو خونه پر سرو صدا و شلوغ کنه و همش دورو برم می‌پلکه و از درس و دانشگاه و ...  حرف می‌زنه . عصر وقتی اون رفت واقعن احساس تنهایی کردم. آسمون هم با من هم‌دردی کرد و حسابی بارید و من زیر رگبار تند بارون وایسادم و اشک‌هام رو رها کردم خوبی بارون اینه که کسی اشک‌ها رو نمی‌بینه!<br />
با خودم فکر می‌کردم: بچه‌ها پاره تن پدرو مادرها هستن و دل کندن ازشون سخته, پدرومادرها که پاره تن بچه‌هاشون نیستن!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>این قافله عمر عجب می‌گذرد.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/06/post_187.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=427" title="این قافله عمر عجب می‌گذرد." />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.427</id>
    
    <published>2008-06-26T21:26:06Z</published>
    <updated>2008-06-26T21:39:12Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<p><a href="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0082.jpg"><br />
<img border="0" src="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0082.jpg" width="400"></a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اس ام اس روز زن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/06/post_186.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=426" title="اس ام اس روز زن" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.426</id>
    
    <published>2008-06-25T19:14:41Z</published>
    <updated>2008-06-25T19:10:29Z</updated>
    
    <summary> قشنگ‌ترین اس ‌ا‌م‌ اسی که در روز زن گرفتم، این بود: شادباش روز مادر. با امید که مادرانی باشیم که زندگی‌مان را همراه با فرزندان تجربه کنیم نه برای آنها زندگی کنیم. مرسی فرزین جان امیدوارم بهترین ها رو...</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<p><br />
قشنگ‌ترین اس ‌ا‌م‌ اسی که در روز زن گرفتم، این بود:<br />
<font color="cc3399"><br />
شادباش روز مادر.<br />
با امید که  مادرانی باشیم که زندگی‌مان را همراه با فرزندان تجربه کنیم  نه برای آنها زندگی کنیم.</font></p>

<p>مرسی فرزین جان امیدوارم بهترین ها رو با فرزندانت تجربه کنی.</p>

<p>این اس ام اس هم جالب بود:</p>

<p><font color="cc3399"><br />
روز زن بر هر زن، خواهرزن، برادرزن، پدرزن، مادرزن، سوزن، آمپول‌زن، پنبه‌زن، بیل‌زن، جرزن، زیرآب‌زن و ... مبارک.</font><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>برای طوبی عزیز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/06/post_185.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=425" title="برای طوبی عزیز" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.425</id>
    
    <published>2008-06-20T10:39:47Z</published>
    <updated>2008-06-20T11:02:51Z</updated>
    
    <summary>طوبی جان در ایمیلت نوشته بودی چرا برای مراسم ... بجنورد نرفتم و گفته بودی اگه ایران بودی در همه مراسم و مهمونی‌ها شرکت می‌کردی.من‌هم همیشه همین حس رو داشتم و هربار که مراسمی در بجنورد بود و مشغله زندگی...</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<p>طوبی جان در ایمیلت نوشته بودی چرا برای مراسم ... بجنورد نرفتم و گفته بودی اگه ایران بودی در همه مراسم و مهمونی‌ها شرکت می‌کردی.من‌هم همیشه همین حس رو داشتم و هربار که مراسمی در بجنورد بود و مشغله زندگی و درس بچه‌ها باعث می‌شد غایب باشم دلم می‌گرفت ولی الان دیگه همچین حسی ندارم. برام عجیبه منی که این‌قدر عاشق بجنورد و دیدار فامیل بودم حالا قدم‌هام برای رفتن به بجنورد سنگین شده! بس که هربار رفتم حرف بود و حرف و  از سفرهام به اونجا خاطرات قشنگی ندارم. بس که هربار  که رفتم فاصله‌های عمیق و سردی‌ها رو دیدم و دلم گرفت و حالا فقط می‌خوام دل‌خوش خاطرات اون روزها باشم اونروزهایی که همه ما یکی بودیم همه ما رو به اسم دختران "غلامحسین‌زاده" می‌شناختن؛ نه من انصاری بودم و نه تو یزدانی و ... همه ما یکی بودیم ولی حالا چی مونده از اون همه دخترهای غلامحسین‌زاده، که وقتی با هم خیابون می‌رفتیم ، پیاده رو در دو صف در قرق ما بود!</p>]]>
        <![CDATA[<p>طوبی جان دیگه اون دورهم جمع شدن‌ها و یک‌دل و یک‌رنگ بودن‌ها تموم شده و اگر جمع شدنی هم باشه فقط به عنوان وظیفه و تظاهره. اون موقع اگه جشن تولدهامون رو با کیک‌های مامان‌پزجشن می‌گرفتیم، ولی صمیمی و شاد بودیم . هنوز بوی اون کیک‌ها که وقتی از مدرسه برمی‌گشتم تا سر خیابون می‌رسید، یادمه؛ تو اون فرهای چدنی روسی. ولی الان ... </p>

<center>
<a href="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0081.jpg">
<img border="0" src="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0081-s.jpg"></a>
</center>

<p>بهتره از حال نگم و به‌یاد خاطرات قشنگ اون موقع باشم، خاطراتی که در باغ‌تون و کوچه‌باغ‌های اطرف داشتیم. یادته اون زردآلوهای لک و پیسی باغ‌تون چقدر شیرین و خوش طعم بود ولی الان خوش ظاهرترین زردآلوها رو می‌شه گیر آورد ولی دریغ از عطر و طعم!<br />
دیگه از اون اتاق‌های گلی ولی پرصفای باغ‌تون خبری نیست و جاش ساختمون شیکی در حال ساخته و کوچه باغ‌ها هم... خیلی وقته اون طرف‌ها نرفتم که ببینم چه به سرشون اومده؟!<br />
<center><br />
<a href="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0080.jpg"><br />
<img border="0" src="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0080-s.jpg"></a><br />
</center><br />
روابط ما الان مثل این زردآلوهای خوش‌ظاهر شده  با ظاهر خوب و صمیمی ولی بدون طعم و مزه شیرین، مثل  ساختمون نوساز باغ‌تون خوش ظاهر ولی بی‌روح!<br />
خودت که در هر سفرت به ایران می‌بینی چقدر فاصله ایجاد شده و دیدارها چقدر کوتاه، حتا فرصت نشستن و گپ زدن از خاطرات‌مون که تنها دلخوشی‌هامونه هم نداریم. می‌بینی چقدر دلم‌ پره و دلم گرفته ولی با همه این‌ها بازم گاهی واقعن دلم پر می‌کشه برای بجنورد  هرچند  می‌دونم  اگه برم دوباره فاصله می‌بینم و ... ولی بازهم دل‌تنگ می‌شم و هنوز نتونستم جوابی برای چرا‌های فاصله‌ها پیدا کنم؟!<br />
طوبی جان بذار کم‌تر گله کنم و یادی از آخرین خاطرات در کنار هم بودن مجردی‌مون بکنم، اون روزهای سرد انقلاب که گازوئیل جیره‌بندی بود و ما در اتاق سردِ تو برای چسبیدن به رادیاتور که با درجه کم گرم می‌شد با هم مسابقه می‌ذاشتیم. اون روزها که چای داغ لیوانی و تخمه فاروج و سیگار کشیدن‌های دزدکی‌ و خنده‌های پرسروصدامون سردی اتاقت و هیاهوی انقلاب رو از ذهن‌مون دور می‌کرد و با گوش کردن به آهنگ‌های فرامرز اصلانی و وراجی در مورد زیگورات (یا به قول خودمون زیگو!) روزهامون رو می‌گذروندیم. خاطرات قشنگی بود که هیچ‌وقت تکرار نمی‌شه و بیاد اون روزها این ویدئو از فرامرز اصلانی رو به‌تو تقدیم می‌کنم. </p>

<p><object width="425" height="344"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/ZOR53PFcI4E&hl=en"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/ZOR53PFcI4E&hl=en" type="application/x-shockwave-flash" width="425" height="344"></embed></object></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جاودانگی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/06/post_184.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=424" title="جاودانگی" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.424</id>
    
    <published>2008-06-13T06:27:19Z</published>
    <updated>2008-06-22T10:20:08Z</updated>
    
    <summary>جاودانه‌گي به‌ چه کار کسي مي‌آيد که نمي‌داند چگونه از نيم ساعت از عمرش به‌خوبي استفاده کند؟...</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<p><font color="cc3399">جاودانه‌گي به‌ چه کار کسي مي‌آيد که نمي‌داند چگونه از نيم ساعت از عمرش به‌خوبي استفاده کند؟</p>

<p></font></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سروتونین را جدی بگیرید!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/06/post_183.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=423" title="سروتونین را جدی بگیرید!" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.423</id>
    
    <published>2008-06-10T10:20:46Z</published>
    <updated>2008-06-10T10:30:56Z</updated>
    
    <summary>افسردگی رو چقدر می‌شناسیم و چقدر اونو جدی می‌گیریم؟ خیلی از ما وقتی خسته و بی‌حوصله هستیم از واژه افسردگی استفاده می‌کنیم و می‌گیم: &quot; احساس می‌کنم افسرده شدم!&quot; ولی آیا واقعن افسرده هستیم یا تلقینه و فقط خسته هستیم؟!...</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<p><a href="http://www.rcpsych.ac.uk/mentalhealthinformation/languages/persian/depression.aspx">افسردگی</a> رو چقدر می‌شناسیم و چقدر اونو جدی می‌گیریم؟<br />
خیلی از ما وقتی خسته و بی‌حوصله هستیم از واژه افسردگی استفاده می‌کنیم و می‌گیم: " احساس می‌کنم افسرده شدم!"<br />
ولی آیا واقعن افسرده هستیم یا تلقینه  و فقط خسته هستیم؟! بسیاری از ما هم نمی‌خواهیم افسردگی رو جدی بگیریم و اونو لوس بازی می‌دونیم و می‌گیم افسردگی هم این روزا مد شده و یا تلقین می‌کنیم! حتا اگه نشانه‌های افسردگی رو در خودمون هم ببینیم باور نمی‌کنیم و  سعی می‌کنیم مبارزه کنیم ولی آیا این راه درسته؟!<br />
در مورد افسردگی دوران یائسگی در خانم‌ها هیچ‌وقت شنیدین؟! شاید به افسردگی دوران بلوغ و پس از زایمان بیشتر توجه کنیم تا افسردگی یائسگی. باوجودی که اگر خانم‌ها در این مورد بیشتر بدونن و حتا آقایون برای کمک به همسران‌شون در این دوران، شاید افسردگی این دوران خیلی سریع بگذره .<br />
در مورد <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Serotonin">"سروتونین" </a>چقدر می‌دونین و از اهمیت اون در بدن آگاه هستین؟! <br />
همه ما در مورد نقش انسولین در بدن آگاهیم و به اون اهمیت می‌دیم و اگر مشکلی پیش بیاد حتمن تحت نظر پزشک قرار می‌گیریم ولی هیچوقت "سروتونین" رو جدی نمی‌گیریم با وجودی که اهمیت اون در بدن کمتر از انسولین نیست . انسولین برای درمان جسم‌مون مهمه  و سروتونین برای درمان روح‌مون.</p>

<p>مطلب<a href="http://bigsleep.blogfa.com/post-46.aspx"> " انسان ...کمي هم جسد است" </a>رو حتمن بخونید خیلی خوب در مورد افسردگی و نقش سروتونین توضیح داده.</p>

<p>پ.ن1: من خودم در مورد افسردگی دوران یائسگی چیز زیادی نمی‌دونم و خیلی دوست دارم در این مورد مطالعه کنم و اگه چیزی گیر بیارم حتمن اینجا بیشتر می‌نویسم.</p>

<p>پ.ن 2: در مورد  سروتونین و افسردگی دوران یائسگی اگه چیزی می‌د‌ونین لطفن راهنمایی کنین من کامنت رو برای این مطلب باز می‌ذارم تا اگه دوستی در این مورد می‌دونست برام بنویسه . ممنون می‌شم<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نادر ابراهیمی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/06/post_182.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=422" title="نادر ابراهیمی" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.422</id>
    
    <published>2008-06-05T20:49:21Z</published>
    <updated>2008-06-05T21:27:21Z</updated>
    
    <summary>مشکل ما اين نيست که برای شيرين کردن زندگی, معجزه نمی‌کنيم؛ مشکل ما اين است که هم‌انقدر که ويران می‌کنيم, نمی‌سازيم؛ هم‌انقدر که کهنه می‌کنيم, تازگی نمی‌بخشيم؛ هم‌انقدر که آلوده می‌کنيم, پاک نمی‌کنيم؛ هم‌انقدر که تعهدات و پيمان‌های نخستين خود...</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<p><font color="cc3399">مشکل ما اين نيست که برای شيرين کردن زندگی, معجزه نمی‌کنيم؛ مشکل ما اين است که هم‌انقدر که ويران می‌کنيم, نمی‌سازيم؛ هم‌انقدر که کهنه می‌کنيم, تازگی نمی‌بخشيم؛ هم‌انقدر که آلوده می‌کنيم, پاک نمی‌کنيم؛ هم‌انقدر که تعهدات و پيمان‌های نخستين خود را فراموش می‌کنيم, آن‌ها را به ياد نمی‌آوريم؛ هم‌انقدر که از رونق می‌اندازيم, رونق نمی‌بخشيم. مشکل اين است که از همه‌ی روياهای خوش آغاز دور می‌شويم و اين دور شدن به معنای قبول سلطه‌ی بی‌رحمانه‌ی زمان است. بر سر قول و قرارهای نخستين نماندن, باور پير شدگی روح است و خواجه‌گی عاطفه.</font></p>

<p>يک عاشقانه‌ی آرام/ <a href="http://naderebrahimi.info/bio.htm">نادر ابراهيمی</a></p>

<p><br />
<a href="http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8703140001"><br />
نادر ابراهیمی درگذشت.</a><br />
مات و مبهوت به تیتر خبر نگاه می‌کنم. باورم نمی‌شه نویسنده "آتش بدون دود " که اون‌قدر دوستش داشتم و "یک عاشقانه‌ی آرام"  که  جمله‌ جمله‌های این کتاب رو بارها خوندم و تو ذهنم حک کردم، درگذشت. بجز افسوس چیزی هم می‌شه گفت؟<br />
روحش شاد . یادش همیشه گرامی</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تولدی دیگر / هاله</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/06/post_181.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=421" title="تولدی دیگر / هاله" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.421</id>
    
    <published>2008-06-03T20:55:29Z</published>
    <updated>2008-06-03T21:30:41Z</updated>
    
    <summary> صوفی راک نیویورکی &quot; هاله&quot;...</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<p><br />
<object width="425" height="355"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/NkpRnOVV8QI&hl=en"></param><param name="wmode" value="transparent"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/NkpRnOVV8QI&hl=en" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"></embed></object></p>

<p><a href="http://www.radiofarda.com/Article/2008/05/24/f2_Haale_No_Ceiling.html">صوفی راک نیویورکی " هاله"</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خواب عجیب!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/05/post_180.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=419" title="خواب عجیب!" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.419</id>
    
    <published>2008-05-31T14:35:43Z</published>
    <updated>2008-05-31T15:28:33Z</updated>
    
    <summary>من معمولن خواب زیاد می‌بینم شاید علتش اینه زیاد می‌خوابم. ولی مدتیه خواب‌های عجیبی می‌بینم. دیشب خواب دیدم ضمن خرید از یک فروشگاه به من خبر دادن در قرعه کشی فروشگاه جایزه‌ای برنده شدم . خیلی تعجب کردم چون تو...</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<p>من معمولن خواب زیاد می‌بینم شاید علتش اینه زیاد می‌خوابم. ولی مدتیه خواب‌های عجیبی می‌بینم. دیشب خواب دیدم ضمن خرید از یک فروشگاه به من خبر دادن در قرعه کشی فروشگاه جایزه‌ای برنده شدم . خیلی تعجب کردم چون تو عمرم هیچ‌وقت تو قرعه کشی برنده نشدم ؛ بخاطر خوش‌شانسی زیاد! فقط یک‌بار در مکه در قرعه کشی کاروان‌مون یک سجاده جایزه گرفتم که اونم جزو معجزات بود.<br />
 وقتی رفتم جایزه رو تحویل بگیرم از نوع جایزه داشتم شاخ درمی‌آوردم بعد از عمری جایزه‌ای نصیبم شده بود اونم توی خواب، می‌دونین جایزه چی بود؟!<br />
" لبخندی  از فروشنده، اون‌هم فروشنده خانم!!"<br />
این عین خوابی بود که دیدم. البته من این خواب  و این لبخند رو به فال نیک می‌گیرم در این ایام که همه لبخندها خشکیده و قیافه‌ها همه خسته و افسرده‌ست!<br />
خیر باشه!<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>باران- اشک- دیه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/05/post_179.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=417" title="باران- اشک- دیه" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.417</id>
    
    <published>2008-05-29T21:04:31Z</published>
    <updated>2008-05-29T21:35:27Z</updated>
    
    <summary> بلاخره امروز بغض آسمون ترکید و دلش رو خالی کرد هرچند کوتاه ولی بارید. گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم اگه اشک و بارون نبود چجوری آدم‌ها و آسمون می‌تونستن دل‌شون رو خالی کنن؟! یک کاریکلماتور قبلن نوشته بودم که: ماهی‌ها...</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<center>
<a href="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0079.jpg">
<img border="0" src="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0079-s.jpg"></a>
</center>

<p>بلاخره امروز بغض آسمون ترکید و دلش رو خالی کرد هرچند کوتاه ولی بارید.<br />
گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم اگه اشک و بارون نبود  چجوری آدم‌ها و آسمون می‌تونستن دل‌شون رو خالی کنن؟!<br />
یک کاریکلماتور قبلن نوشته بودم که: ماهی‌ها خوشبختن که اشک‌شان دیده نمی‌شود !</p>

<p>×××<br />
در مورد تصویب تساوی دیه زن و مرد  تو خونه صحبت بود. بهداد آنتی فمنیست گفت: زیاد خوشحال نباشید فعلن مُرده‌هاتون با مردا برابره زنده‌هاتون هنوزم نصفه!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بدون شرح!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/05/post_178.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=416" title="بدون شرح!" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.416</id>
    
    <published>2008-05-25T20:43:01Z</published>
    <updated>2008-05-25T20:44:23Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<center>
<a href="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0078.jpg">
<img border="0" src="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0078-s.jpg"></a>
</center>
]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تجربه سفر زنانه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/05/post_177.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=413" title="تجربه سفر زنانه" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.413</id>
    
    <published>2008-05-22T12:07:06Z</published>
    <updated>2008-05-22T12:15:57Z</updated>
    
    <summary>همیشه دلم می‌خواست سفر مجردی زنونه رو تجربه کنم و بدونم مردا چه حسی دارن از سفرهای مجردی که با رفقاشون میرن؟!شاید هیچ‌وقت حس اونا رو نتونیم تجربه کنیم ولی سفر زنونه هم لذت و تجربیات خاص خودش رو داره...</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<p>همیشه دلم می‌خواست  سفر مجردی زنونه رو تجربه کنم و بدونم مردا چه حسی دارن از سفرهای مجردی که با رفقاشون میرن؟!شاید هیچ‌وقت حس اونا رو نتونیم تجربه کنیم ولی سفر زنونه هم لذت و تجربیات خاص خودش رو داره بخصوص که هم‌سفرت بهترین دوستت باشه و هم‌صحبت  و شنونده خوبی برای حرف‌ها و درد دل‌هات.<br />
چند روزی با دوستم (قدسی) شمال رفته بودم. هوای عالی و استراحت خوب  و مهم‌تر از همه، هم‌صحبتی با قدسی عزیز باعث شد خاطره خوبی از اولین سفر مجردی و زنونه خودم داشته باشم.<br />
<a href="http://shindokht.blogspot.com/2006/11/blog-post.html">دوسال پیش این مطلب</a> رو برای قدسی نوشته بودم .دوباره می‌ذارم بعنوان تشکر بخاطر همه زحماتش که سعی می‌کرد به من خوش بگذره و واقعن هم خوش گذشت. </p>

<p><a href="http://shindokht.com/photos/archives/2008/05/_8_8.php">عکس‌های این سفر رو در اینجا ببینید.</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جشن فارغ‌التحصیلی آیشین</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/05/post_176.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=404" title="جشن فارغ‌التحصیلی آیشین" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.404</id>
    
    <published>2008-05-15T20:45:21Z</published>
    <updated>2008-05-15T20:57:56Z</updated>
    
    <summary> این لباس‌ها رو از طرف کودکستان برای بچه‌ها آماده کرده بودن. معلوم نیست کدام طراح با ذوقی این‌قدر سلیقه به خرج داده و لباس دختران دانشگاهی رو برای بچه شش ساله طراحی کرده! نمایشگاهی از کارهای پیش‌دبستانی‌های سمنان در...</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<center>
<a href="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0076.jpg">
<img border="0" src="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0076-s.jpg"></a>

<p><font color="cc3399"><br />
این لباس‌ها رو از طرف کودکستان برای بچه‌ها آماده کرده بودن. معلوم نیست کدام طراح با ذوقی این‌قدر سلیقه به خرج داده و لباس دختران دانشگاهی رو برای بچه شش ساله طراحی کرده!</font><br />
</center></p>

<p><br />
نمایشگاهی از کارهای پیش‌دبستانی‌های سمنان در سالن اجتماعات مدرسه بعثت برگزار شده بود و هم‌زمان هم از طرف پیش‌دبستانی آیشین(برادرزاده‌ام) جشن فارغ‌التحصیلی گرفته بودن که بهانه‌ای شد برای رفتن به این نمایشگاه. <br />
از ساعت هشت صبح بچه‌ها جمع شده بودن و قرار بود مسئولانی از آموزش و‌پرورش برای بازدید به نمایشگاه بیان. در یک فضای کوچک مادرها لباسی که از طرف کودکستان برای بچه‌ها تهیه شده بود رو به آن‌ها می‌پوشوندن. چند تا از بچه‌ها برای خیرمقدم و عده‌ای برای سرود آماده شده بودن. <br />
 مسئولان آموزش پرورش ساعت ده اومدن و خیلی سریع و فرمالیته از نمایشگاه بازدید کردن، بدون توجه به زحمتی که بچه‌ها کشیده بودن. بعد از نمایشگاه قرار بود برای جشن گل‌باران و فارغ‌التحصیلی در سالن مطهری جمع بشن. برای همین دوباره برنامه لباس عوض کردن و با عجله آماده شدن بود. به یک عده  لباس مخصوص دادن برای برنامه گل‌باران و چند تا از دخترها اشک می‌ریختن و می‌گفتن چرا ما نباید از این لباس‌ها بپوشیم؟! این تبعیض‌ها برای بزرگترها هم قابل هضم نیست چه برسه به بچه‌های شش ساله.<br />
ما این بی‌نظمی و شلوغی رو که دیدیم آیشین رو برای مراسم گل‌باران نبردیم و به خونه برگشتیم ولی این سوال برام پیش اومد آیا هدف واقعن جشن فارغ‌التحصیلی بود یا خودنمایی مدیر و تبلیغ برای کودکستان و ابقای پست مدیریت و شاید هم گرفتن جایزه‌ای به عنوان مدیر نمونه شدن، اون‌هم به قیمت اذیت و کلافگی یک عده بچه؟!<br />
برنامه بازدید از نمایشگاه و جشن، نمود بخش بسیار کوچکی از کل جامعه بود و اگه این رفتارها رو در مقیاس بزرگتر به کل جامعه تعمیم بدیم می‌فهمیم همیشه بخاطر منافع عده‌ای خاص بقیه مثل این بچه‌ها بازی‌چه می‌شن!</p>

<p><br />
<center><br />
<a href="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0077.jpg"><br />
<img border="0" src="http://www.shindokht.com/blog/photos/sh0077-s.jpg"></a></p>

<p><font color="cc3399"><br />
یکی از کودکستان‌ها ماکت مقبره شهدا رو درست کرده بود و خانمی از مربی‌ها هم سنگ تموم گذاشت و مشک روشن کرد و در گوشه ماکت گذاشت که در فضای گرم و بدون تهویه نمایشگاه باعث سردرد ما شد.<br />
در ورودی نمایشگاه تنها فضا برای جریان هوا بود. </font><br />
</center></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جملات مثبت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.shindokht.com/blog/2008/05/post_175.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.shindokht.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=403" title="جملات مثبت" />
    <id>tag:www.shindokht.com,2008:/blog//1.403</id>
    
    <published>2008-05-13T20:44:19Z</published>
    <updated>2008-05-13T20:48:49Z</updated>
    
    <summary>بعد از ورزش مربی در مورد مثبت فکر کردن و دور کردن افکار منفی و اثرات اون برامون گفت. بعد یکی از خانم‌ها یک جمله قشنگ, از اون‌هایی که توی مجله موفقیت می‌نویسن رو کلمه ‌به‌کلمه گفت و بقیه با...</summary>
    <author>
        <name>Sharareh Ansari</name>
        <uri>http://www.shindokht.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.shindokht.com/blog/">
        <![CDATA[<p>بعد از ورزش مربی در مورد مثبت فکر کردن و دور کردن افکار منفی و اثرات اون برامون گفت. بعد یکی از خانم‌ها یک جمله قشنگ, از اون‌هایی که توی مجله موفقیت می‌نویسن رو کلمه ‌به‌کلمه گفت و بقیه با صدای بلند اونو همراهی کردن . مربی از ما خواست هرروز یک جمله مثبت رو با خودمون تکرار کنیم. چیزی که شاید قبلن خودم هم به اون اعتقاد داشتم و کم‌وبیش در شیندخت می‌نوشتم ولی الان ... حرف‌های مربی و اون خانم برام خنده‌دار و مسخره بود و  با اون‌ها  نمی‌تونسنم همراه بشم و به‌نظرم فقط یک شعار بود مثل خیلی شعارهای قشنگ دیگه. تا وقتی که واقعن نتونم این جملات رو عملی کنم تکرارش برای خودم بی‌خوده.<br />
 این جملات قشنگ شاید فقط برا اینه که به بقیه بگیم و خودمون عمل نکنیم؛ شاید هم من دچار افسردگی شدم و منفی‌باف!<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

