|
|
کلمات و اصطلاحات ترکی و فارسی بجنوردی
زبان بجنوردي
از دوستان عزيز مي
خواهم تا کلماتي که در بجنورد
رايج هستند ولي در فارسي
پنس (سنجاق سر) فارسی سرکن (مداد تراش) فارسی ضِمه (زاج سفید) ترکی زِنج ( هرنوع چسبندگی ازقیل مایعات ترکی سِنچَه ( ترشح آب به اطراف) ترکی شفدير (کاملا خيس شده) ترکی لوش (لجن) ترکی توز و دولاخ ( گرد و خاک ) ترکی توله ( هل ) ترکی گل گير ( دروازه بان ) فارسی چوملي ( نيشگون ) ترکی فاسّیگ ( تنبل- fasseg ) ترکی در شدن ( خارج شدن ) ناسوس (تلمبه ) روسی چرخ زدن ( گشتن و دور زدن ) فارسی قُلِي بودن ( راه دست بودن -راحت بودن ) ترکی شِوَلمه ( سرازیری ) ترکی ريقو ( لاغر ) فارسی قرَه زِنتِر ( سياه سوخته ) ترکی کاجه ( ساده لوح) ترکی مخو( گيج ) ترکی چرخ سواري (دوچرخه سواري) فارسی کخ(کرم) فارسی لگه فش فش ( چاق ) ترکی توشله (تيله ) ترکی دروازه ( درب منزل) ترکی بَفش ( بند زدن چيني- سفال و ... ) ترکی باسِي باس ( هرکی به هرکی یا خرتوخر) ترکی حياط ( منزل) ترکی لباق، دربازی چند نفره ویا دونفره ؛ فردیا افراد بازنده موظف میشدند
دهان خود را از هوا پرکنند و
فرد برنده با چسباندن پنج
انگشت خود به همدیگر؛
قرمز بامجان(گوجه فرنگي) ترکی قره بامجان(بادمجون سياه ) ترکی شارت و شورت کردن (بلوف زدن) ترکی کُد کُد kod kod ( لفت دادن ) ترکی در شدن ( خارج شدن) فارسی کَنَرته (چاقاله بادام) ترکی خا ..........( تائيد چيزي) ترکی بازی کردن (رقصیدن) فارسی برای دعوت به رقصیدن میگن: پاشو بازی کن چرتمَي (بشکن) ترکی چراغ مسوزه (چراغ روشن است) فارسی برای هر وسیله برقی که روشن باشد لفظ " مسوزه" بکار میرود. کولر مسوزه؟ تلویزیون برای کی مسوزه؟ و ... کو ...مثل: "کو" برو اونور ..."کو" بيا اينجا ..." فارسی سر ريز (غذاي اضافي در عروسي ها که معمولا در بجنورد فقط برنج) فارسی تف tef ...( کلمه افسوس) ترکی اِسفالت (آسفالت) ظاهرا این کلمه باید لاتین باشد کاله کولوت ( خاکي و پر دست انداز) ترکی گِزِ نخود ( چشم ريز) ترکی کل لخ (کلوخ) ترکی شباد shabbad سیلی محکم آب افتادن ( شنا کردن) فارسی ارررر يا ارريلان ( تعجب کردن ) ترکی شِرتمه بلاشمه این کلمات ترکیبی هستندو به همین شکل معنی ندارند سلی (سیلی) ترکی چُزمه (يه نوع نون روغنيه) ترکی پَت شدن مو (کُرک شدن مو ) ترکی کلمه ی پت ترکیی است که به فارسی بجنوردی وارد شده .درهم آمیختگی و ژولیدگی مو را می گویند. پت پتي ( نوعي پرنده - عجول و پر تحرک) تلفظ صحیح پدپدی است pedpeddi کنایه از افراد عجول که درجایی ارام و قرار ندارند ترکی گبوس ( ترش کردن) ترکی داريه ( دايره) فارسی ال دفه (دايره) ترکی
نون
پيچي (نان
بربری)
فارسی کلمه ی کرت کرت kerte kert فقط برای صدای حاصل از خوردن استفاده می شود ترکی دوپوشه ( فضاي انباري بين سقف و زمين) فارسی کلمهی خردمه یعنی کبره بستن ترکی
چِر چِره (این کلمه اسم
یک نوع پرنده
است ) ترکی
پرچه کلمه ی ترکی است دل زدگی و چندش اوربودن چیزی سُررَمه کش ( کشيدن روي زمين sorrama kash ) ترکی گاز پَست کن ( شعله رو کم کن فارسی
دِوَ دوبَه (
دست و پا چلفتي )این کلمه به دئوه
دوبان نزدیک است فارسنکه (فورسانکاي - روسي ) ديفال کوب(لمپا -روسي ) آلادين (چراغ علاالدين که نام مارک آن بود)
پرموس (پریموس )
لگن و تشت هریک شکل
خاص و مجزایی دارند فارسی
کلمن ، تايد، اف اف
،کلنيکس
دله جرّدَی daleh
jerdday
(دیوانه
بازی) ترکی
هجهHajja
( قسمتي از شاخه درخت که ترکی
پَل پَلَه
گلميش : از این عبارت اصطلاحا به
نام مهمل نام برده می شود.
فردوسي
ميباشد.پل منطقه محل سواره نظام بوده است که درحدفاصل روستاهای حصار و ملکش قرار گرفته است.
کشني (کشتي
گرفتن )
کشتی
ترکی
روشور (
سفيداب )
فارسی
لنگ ( نوعي
بازي ) اصطلاحات لنگ : لول --
پارا ---
بُجول (استخوان گوسفند- همان ترناي
فارسي)
سیودال -
سيبدال ( درخت
سپيدار) ترکی
يک جمله منفي
که تو هيچ لهجه و زباني نيست و
فقط مختص
خوراز
(خروس ) ترکی
برگرفته از پیزامای فرانسه-
پفدان (چینه
دان مرغ و خروس)
ترکی
و کاربرد کنایه هم
دارد) ترکی
خرخره (طوقه
دوچرخه را با چوب راندن)
ترکی
و
طوقهی دوچرخه انجام میگرفت.
حلوه (تخم شنبلیله)
ترکی
قَره قَوِر دَ
( به قبر ، به گور
)
ترکی
بدون زیرپوش کار میکردند.
لشخور (گنده
لات) لات و بی
سروپا ترکی
قلتمان ( به
آدمي که خيلي شارلاتان باشد
ميگويند
البته
بعضیها نه همه : میرم (مریم)حرضت
عباسی (حضرت عباسی)
کلوه هم
می گویند kalvah
فارسی
به نانی هم که خوب پخته نباشد و
خمیر باشد می گویند" منقج"
گیل ماله
(ماله ی
بنایی ) ترکی
ناشور (ظرف یا
لباس شسته
نشده) فارسی سپرگه (جارو) ترکی
رومان (روبان)
ترکی
کلّنگ kallang تخته
یه دیسن (نفرین) ترکی
چغردمه اسم یکی از غذاهای
مخصوص ترکمنهای
نفسی
(شکمو) ترکی
از دستی (عمدی) فارسی واقعنی (واقعن) فارسی ازدروغی (به دروغ گفتن) فارسی
اقله کم (لااقل- حداقل)
فارسی
چمه (وسیله
کوبیدن گوشت در حلیمخانه. ترکی که برای کوبیدن حلیم به کار میرود گاراژ (ترمینال مسافربری سابق) فارسی
ساندیویچ
(ساندویج)
فارسی اغذیه وزین ( اغذیه فروشی در بجنورد) رارنده (راننده)قدیما بیشتر شوفر مرسوم بود و رارنده مهمل راننده است
شبی (نمایش
تعزیه خوانی)در روستا ها برگزار
میشد...
هَوَنگ(هاون) ترکی کیشگینه قازان چرتمی پلو ترکی
قزرمه فراشه (تب و
لرز) ترکی کو ول دی – کو منو سر دی فارسی بَهِی ...(به به) بَهِی نه بیر یاخشه شَمال دا! ترکی
باجی (خواهر ،
گاهی به زن عموها و زن داییهای
پدر و مادر هم گفته میشد)
عدّه ، عدّه
جمع کردن ، عدّه
کَشی فارسی
ayde feter more
iter!!
ترکی
tamman seze
sodan ghorkh miyan
ترکی
منظورگوینده عبارت از این است که: قزم دییَم گلنم اِشت ترکی
و
ازکمترین حرفی دلگیر شده و گاه قهر میکند
دراین هنگام عبارت: اینه ayanah (اگر نه) فارسی بیلمله bilemleh (کسی که زیاد میداند) ترکی رشقند roshghand (دلداری دادن) ترکی چم cham (روش- شیوه) ترکی مَرَچَرَ marah charah (کاه- کلش) ترکی جام jam (کاسه فلزی) فارسی باد (تاب) فارسی پیشی پیشی (بیدمشک) فارسی پزی pezzi (جوش) ترکی قیماغ ghaymagh (سرشیر) ترکی ترپاق torpagh (خاک) ترکی پالچق palchegh (گل) ترکی آغزه پچل aghzeh pachal (بددهن) ترکی قند نخه (نخی سفید و قرمز که ترکی کله قند را با ورق روزنامه توسط آن میپیچیدند) آغز ایلت ماق aghz ayeltmagh ترکی (دهن کجی کردن) سَرَساو sarasav (مراقب بودن) ترکی (ظاهرا ریشه در کلمهی سرحساب دارد ). درگذشته ، ازین عبارت، چارپاداران و دوچرخه سوارها برای هشدار به عابرین استفاده میکردند.و گاه آن را فریاد میزدند. یووار yovar همکاری گروهی ترکی برای انجام همهی کارها، از قبیل شرکت در درو کردن و ساخت خانه و چیدن میوه از باغ و .... دای daay دیواری از جنس خاک رس ترکی به عرض تقریبی 60 سانت پمله پس pemmeleh pes ترکی کنایه از آدمهای به ظاهر تنبل و کم کار و دست وپاچلفتی که توانایی انجام کاری را ندارند. pendegh که برخی آنرا پنِّق pennegh ترکی هم میگویند؛ فقط به جوانهی شاخهی درختان درفصل بهار گفته میشود. چی ید chiyed ترکی قدیمیترین عنوان برای انواع تخمه است. کلمات چید و چگید، پس ازآن توسط غیر ترکها بازساری شده است. دکمه چفتی (دکمه قابلمهای یا دکمه فشاری) فارسی بایده bayde(بادیه -کاسه) فارسی ارقه argha( اشخاص رند) فارسی چِفت کردن (چِفت شدن ) فارسی (سر جای خود قرار گرفتن / محکم شدن / جور شدن و جور درآمدن) اصطلاح "نرمه جارو" فارسی (جارویی دارای الیاف نرم و کوتاه و گرد بود که بیشتر برای جاروی آجر فرشهای قدیم استفاده میشد. خاصیت آن این بود که بدلیل نرمی به خوبی از عهده جارو کردن خاکهای نرم میان شکاف آجرهای ته حیاط بر میآمد پیشتَه (صوتی برای رماندن گربه) فارسی چاتلاق ( تَرک ) ترکی خِشتَی (خشتک) فارسی جروواجر jerro vajer ترکی عمل پاره کردن چیزی را میگویند. "جروواجر ائدده". (ازهم پاره کرد یا ازهم درید) . چشماق cheshmagh (بادکردن) ترکی چشّرمادق cheshermags (بادکردن) ترکی غمباد ghambad فارسی کنایه از افرادی که از موضوعی دلخور هستند و در گوشهای به به حالت غمباد نشسته و حرفی نمیزنند کلمه "باد کردی" یا "باد کرده" هم معادل فارسی آنست که در فارسی بجنوردی رواج دارد لقه دریج laghgha derij (لاغر و دراز) ترکی قروت ghorot (کشک) ترکی ایز iz (صورت) ترکی قُول ghol (بازو) ترکی قَوِرقه ghavaerghah (کتف) ترکی دِرسَی dersay (آرنج) ترکی کاکُرجی kakorjay (غضروف) ترکی تْبّق tobbogh (قوزک پا) ترکی باش bash (سر) ترکی آل al (یشانی) ترکی قاش ghash (ابرو) ترکی گئز geaz (چشم) ترکی کرپی korpi (مژه) ترکی گُم gome (گونه) ترکی بِرن bern (بینی) ترکی دوداق dodagh (لب) ترکی آقز aghz (دهان) ترکی دیش dish (دندان) ترکی دیل dil (زبان) ترکی چَنَه chana (چانه) ترکی قُلاق gholagh (گوش) ترکی بوین boyn (گردن) ترکی بوغاز boghaz (گلو ) ترکی گِئنگسgeangs (سینه) ترکی قارن gharn (شکم) ترکی بئل beal (کمر) ترکی پَلِه paleh (پهلو) ترکی اَل al (دست) ترکی بِرماق bermagh (انگشت) ترکی دوداق dodagh (لب) ترکی آغز aghz (دهان) ترکی دیش dish (دندان- خواب و رویا) ترکی دیل dil (زبان) ترکی چنه chanah (چانه) ترکی قلاقghplagh (گوش) ترکی بوین boyn (گردن) ترکی بوغاز boghaz (گلو) ترکی گئنگسgeagns (سینه) ترکی قارن gharn (شکم) ترکی بئل beal (کمر) ترکی پله pale (پهلو) ترکی اَل al (دست) ترکی برماق bermagh (انگشت) ترکی درناق dernagh (ناخن) ترکی اَیاغ ayagh (پا- همراه) ترکی قج ghej (لنگ، قسمتی از پا) ترکی بود bood (ران) ترکی دیز diz (زانو ، مستقیم) ترکی مین meyn (مغز) ترکی قان ghan (خون) ترکی ری ray (رگ) ترکی پی pi ( پیه ) ترکی دنبه donbeh (چربی) ترکی سمی seemay (استخوان) ترکی لین layan (لگن) ترکی ایری iray (قلب،دل،شکم) ترکی رئده readah (روده) ترکی ایاغ داشه ayagh dashe (سنگ پا ترکی "لَتمَه" یا "لَطمَه"(سیلی) ترکی تو دهنی با پشت دست زدن و اصولا هر گونه ضربهای که با دست زده میشود و بیشتر حالت تنبیه و تادیبی دارد معمولا توسط مادران و برای تنبیه بچه ها استفاده میشده اما بعدها در دعواهای زنانه هم کاربرد پیدا کرده تفاوت لطمه با سِلّی و گومِّز ظاهرا در شدت ضربه و کاربرد خاص تربیتی آن بوده و برعکس سلّی و گومّز که آمیختگی با خشم نیز داشته ، لطمه تنبیهی ملایمتر محسوب میشده پاق پاقه pagh pagheh نام یکی از انواع میوهی زردآلو است که به محض افتادن از درخت، از هم میپاشد فارسی فقط در بجنورد به کار میرود و نام یکی از بازیهای کودکی ما بود که با گِل رس، چیزی شبیه یک کاسهی کوچک درست میکردیم و با ریختن آب دهان به داخل آن، به دیوارهای آجری میکوبیدیم که بیشترین صدای برآمده از آن ، نوعی امتیاز محسوب میشد. وسنه (وسنی ) هوو ترکی
یاخشه خاتن بیوه اولیه (زن خوب بیوه میشود) یاخشه ایزم بئجه اولیه (انگور خوب دانه میشود)
گئزه آج (چشم گرسنه)
ترکی افرادی که مناعت طبع ندارند. قارناس (شکمو) ترکی قنک (کنایه از افرادریز نقش) ترکی کلو (همان کلافه شدن ) ترکی سُکسُک لحنی کوکانه در بازیها، هنگامی که به محل قرار میرسند همان بازی رها-رها فارسی مِلتَه (ایستگاه- محل قرار) ترکی یخاره (بالا) ترکی آشاقه (پایین) ترکی اوین (آن طرف) ترکی بوین (این طرف) ترکی ایلی (جلو) ترکی داله (عقب - پشت سر) ترکی تیتره ماق (لرزیدن) ترکی صاف شدن(برابر شدن) فارسی لقه دریج (کنایه از افراد درازقد وبلند) بنچه (دسته ، یک بسته) ترکی قوره گدسن(نفرین) به قبر برود ؛ به گور برود شئله (همین طوری) ترکی کیچه گزن (کوچه گرد) ترکی کنایه از افرادی که دائم در حال گردش و تفریح هستند گََزه گَن (کنایه از ارفراد اهل تفریح و گردش) مرواری یا ملواری (برگردان به ترکی نام مروارید) ضَلَر (ضرر؛ زیان) ترکی تیت (توت) ترکی سپرگه (جارو) ترکی جانگه دینیم (جانت را بگردم) اینچهبلند (نازک و دراز) ترکی کنایه از افراد لاغرو بلند قد بوجرکنه (این طوری-مثل این) ترکی جیگی جیگی (لحنی برای التماس و خواهش کردن از کسی) فاطمه فراغت (کنایه از افراد بیخیال و خونسرد) فارسی
الی حاده (اضافه ، مازاد) ترکی قَرم آمد (از کسی بدمان بیاید) فارسی حساسیت داشتن به چیزی ویا کسی قَرجه (قهر کننده) ترکی کنایه از کسی که فوری قهر میکند و یا دائم در حالت قهر با دیگران بهسر میبرد. قندفیت (شکلاتی رنگی درابعاد مداد تحریر) فارسی برگرفته از کلمه ی روسی کانفت kanfet که دهه ی 60 آخرین روزهای حیاتش بود. کولچه kolcha سابقهی این کلمه حداقل به سدهی پیش برمیگردد و عبارتی از همین کلمه به نام "کلچه فتیر" kolcha fatir" داریم که کنایه از افرادی است که صورت آبلهرو دارند. بئنج beanej ننو و یا همان گهوارهی دست دوز مادرانه با دو چوب که با میخ طویله از دو دیوار اتاق آویزان میشد. مئخ طلوه meakh talvah میخ طویله جیگگی jig gi خسیس ترکی کیکس (کیک یزدی) فارسی کَلی kalay (دردسر و کلک) ترکی گوش درخجو gosh dar khejo (به انتظار خبر بودن و درانتظارماندن ترکی بش داش beash dash (پنچ سنگ) نام یکی از باری های محلی بجنورد (یک قل دوقل) ایزه قره izeh gharah (روسیاه) کنایه از افراد شرمنده ترکی چاپی چاپ chapey chap درحال دویدن و با عجله دویدن ترکی فطیر fatir (نام یکی از نان های محلی در بجنورد عربی خنه یبزار khanah bizar افرادی که کمتر درخانه می مانند فیت fit (سوت) فارسی فیت فیتی (سوت سوتک) نوشاوَ noshavah (نوشابه) ترکی بسکویت beskovit (بیسکوییت) ترکی به هم نچسبید (دعوا نکنید) فارسی یاپشماق yapesh mag (چسبیدن)ترکی گموجرنگ gommo gereng (گم و گور) کور چئری kor chearay (خسیس) ترکی گیمیش gimish (نقره) ترکی ختی khatay (لانه مرغ) ترکی دخل dakhl (کشوی میزی که مغازهدار پول جنس فروخته شده را در آن قرار میدهد) رستمنگ قله کمانه rostameng ghol lah kmaneh کمان رستم (رنگین کمان) ترکی ادخله adakhle (نامزد) ترکی غین ghan (برادر زن و برادرشوهر) غیننه ghayn nanah (مادر زن) ترکی غی آته ghayn atah (پدرشوهر) ترکی بالدز baldez (خواهر شوهر و خواهر زن) باجه baje (خواهر) ترکی قارداش ghardash (برادر) ترکی گلن galen (عروس) ترکی نَوَرَه navarah (نوه) ترکی کُلخـُنده kolkhondeh (نتیجه) ترکی آقی aghey (پدر) ترکی نقنده noghondah (نتیجه) ترکی رگreg (لج) رگ کردن (لجبازی کردن) رگه سر rega sar / (لجباز) ترکی
ساری کلا sari
kola (نوعی نوشیدنی
خنک) تتل میش totel mish کنایه از آدم عصبانی کرا نمکنه (ارزش ندارد) فارسی کرا نمکنه منظور همان "کرایه نمیکند" است یوکنه سرراست الودله ترکی منظور: خرش از پل گذشته است انه که anaka کنایه از دختران و زنانی که بیش از سن وسال خودشان میدانند کاشکام (کاشکی/ ایکاش) ترکی بالق (ماهی) ترکی پنچل (پنچر) penchel ترکی اِلچه : خواستگار ترکی قِرمه ghermeh (ته دیگ) ترکی آله بلی alah balay (رنگارنگ) ترکی اله پلی هم میگویند یالانچه (دروغگو) ترکی یرتنماق (پاره شدن) ترکی یرتن مه که کنایه از لاف زدن و دروغ گفتن گوینده است قره قرمز (یک نوع غذا) ترکی این غذا با گوجه فرنگی و بادمجان (قرمزبادمجان و قره بادمجان) درست می شود همان خوراک یتیمچه جلب(galab) (زرنگ. رند) ترکی
زيرخاك رفته ،مرده (نفرین)
لامو lammo (خنگ) ترکی اَرکی (نر) ترکی گئچه (ماده) ترکی دستلاف (عیدی) فارسی تَبَری tabarri (متبرک) ترکی تَوَنَه tavana )سوزن بزرگ لحاف دوزی باجلق (خواهرخوانده) ترکی چغل /چغر ( زبر) ترکی چیزَه chizzah (نم بارون) ترکی خاکمال کردن (شستن و برق انداختن ظروف با کاه گل و خاکه آجر) اَل اَیاق ادماق (دست و پا کردن) ترکی آماده شدن با عجله معادل فارسی بجنوردی آن می شود: کو دست و پا کن زود بیا! ارشته areshta ( رشته) ترکی کله پا (وارونه) فارسی کلو (کلافه شدن) بشور (بیشعور) فارسی نافام (نفهم) ترکی از یاد کردن (فراموش کردن) فارسی باش ورماق (سرزدن) ترکی باشه ورماق ( تحمل کردن و سر کردن با چیزی که دلچسب نیست) اره باش ورماق (شوهرداری) کُرسچَه / کرسی چه (چهارپایه) ترکی تِسکِنده teskende قارن باسده (شکمو) چومیش (چوب نازک و تازه ی درخت) اینچه ایریه (نازک می ریسد) کنایه از اینکه با سختی و بیماری زندگی می کند. دِنگه دِنگ denge deng کسی که در حال بالا و پایین پریدن است. قیمیش / قیمیه gheaymish (خصوصیت بعضی از آدمها؛ از دل برنیامدن برای انجام کاری- خست- به افراد دل نازک هم که دل انجام کاری را ندارند می گویند.) هُمُ چُم کردن hom o chom به مخفیانه اشاره کردن جهت انجام ندادن کاری یا عملی تول له سق قج tolle saghghej آدامس کوهی / سقز ورنخنگ vernekhang / ورنخمیش (ورپریده) ترکی قططه/ قططی ghotte (قوطی) ترکی جید اد دِه jeed edde ( جا زدن) ترکی کنایه از کسی که وفای به عهد نمی کند و سر قرار حاضر نمی شود. ایزل مه کسل مه izelma kaselma (در آستانه ی قطع رابطه) سیق siegh (شُل و کم مایه) سیق قِز (دختر سبک سر ) آبچک abchak ( چکه کردن سقف) دوپشته ( دونفر سوار ترک دو.چرخه و موتور شدن کریب یا کریو (دوست خانوادگی- دوست خیلی صمیمی) قِرقِه تکن( مثل قرقی با سرعت) تسکنده (یهو از خواب پرید) ال درده منه(کشت منو) گئزه قرنله (بی حیا) وینگو ( کسی که تو دماغی حرف می زند) اوخوره (لیوان) سمی یونگل ( استخوان سبک . کسی که فرز وچابک باشد) اوغورنگ خیر (عاقیبت بخیر شوی) بیر یره بوسوده ( یکجا کمین کرده) سمه sommah برگردان کلمه ی ساده است که به کنایه به افراد سادلوح می گویند سرمه لک لگه sormah legg leggeh همان سمبل وحشی است با گل های آبی که درترکی بجنوردی کنایه از آدم های بی خاصیت است خَنَه بیزار (خانه بیزار) در مورد کسانی بکار میرود که بیشتر اهل بیرون رفتن، هستند و میشود گفت کسانی که دل به زندگی کردن نبسته اند. لِئوَه لغت اصیل ترکی بجنوردیست دو معنی برای آن گفتهاند: 1-غذای فراوری شده در معده و یا چینهدان بعضی پرندگان که آنرا از گلو بر میگردانند و به جوجههایشان میخورانند 2- وقتی در بهار برف کوهستان آب میشود به گیاهان ترد و نازک که تازه از زیر خاک بیرون آمدهاند " لِئوَه" ميگويند که به مذاق علف خواران خیلی خوش میآید ( براي افراديست که به امکانات جالبي براي مدت کوتاهي دست پيدا کرده و حالا نا راضي هستند و چشمشان دنبال همان است ) آغزِه لِئوَیَه دَیِدِّه (دهنش به لِئوَه خورده) چئب cheab به چوب ریزه میگویند که با آن ترکی آتیش درست میکنند و جمع آن میشود چِئبلَمَ چل لی chel li چوبی به اندازهی 20 سانت ترکی
و آغاج به چوب بلنده در
بازی چلی آغاج میگویند (همان بازی
الک دولک)
گورَنَه goranah چوبدستی
بزرگ
ترکی شم sham شمع ترکی
ستونی که معمولا به زیر سقف
میگذارند .
او گردان ( آب گردان) ترکی وسیله ای شبیه ملاقه اما خیلی بزرگتر که در گذشته از مس بوده اما امروزه از روی و آلومنییم هم ساخته می شود.
کَرسَن:وسیله است مانند تشت که دیواره اش بلند تر است واز چوب بصورت یک پارچه تراشیده می شده . عمده ترین مصرفش درست کردن خمیر است تا زمانی که خمیر عمل بیاید.بعد از اتمام کار خمیرهای خشک شده را می تراشن و برای استفاده مجدد آماده می کنند.واین ظرف(کرسن)شسته نمی شود .
اون لِه سِرفَه:سفره نسبتا"ضخیم پارچه ای ست(معمولا"آستر دار) که گرد ودر اندازه متوسط دوخته می شود .مقداری آرد و همچنین خمیر مایه که از پخت قبلی نان نگه داشته شد-درآن نگه داری می شود.وعمده ترین و اصلی ترین مورد استفاده اش شکل دادن خمیر به شکل چونه ونگه داری چونه ها تا رسیدن به مرحله پخت است.
کَسووِه:(حرف واو نرم ادا می شود طوری که لب ها تقریبا"جمع می شود.) میله ای نسبتا"بلند واز جنس آهن است که از یک سر به شکل دایره جمع شده و شبیه علامت سوال است. برای جا به جا کردن هیزم های داخل تنور است. در گذشته ، جنس کسووه از چوب سخت بوده است . درعین حال که تلفظ دیگر این عبارت ، کسوگه و یا کسوگی است.
خورج:خاکستر حاصل از سوختن هیزم داخل تنور همراه با ذغال های گداخته ی ریز ودرشت است که بسته به نوع مصرف از خروجی تنور که (کیلوه) گفته می شود خارج می شود .برای به جوش آوردن کتری گرفته تا پختن سیب زمینی و ... خورج داخل تنور نیز برای پختن و کبابی کردن چغندر استفاده می شود و در هوای سرد وقتی از شدت دمای خورج کاسته شد بعضیها دور تنور می شینند و پاهایشان را داخل تنور آویزان می کنند و معتقدند برای پا درد خوب است. اَسلِنچَه:ساق دستی است که از پارچه چندلا دوخته می شود تا به اندازه کافی ضخیم شود. تقریبا از روی دست نزدیک انگشتان دست تا آرنج را می پوشاند و بوسیله نخی که گشادی مچ را می گیرد دور ساق دست پیچیده می شود و در قسمت آرنج محکم می شود.معمولا برای دست راست استفاده می شود و برای حفظ دست از هرم داغ تنور است.
این کلمات با مشارکت این دوستان جمعآوری شده: خانمها: سروش رازی- لیا انصاری- شبنم بهنیا- شیده ذهبکار- شراره انصاری زهرا ایزدی- آیدا رمضانزاده- سپیده یوسفی- درناز جوان- مهرین مرتضویعلوی- نوشین وحیدی . توران انصاری- کبرا قشقایی- مریم بیدکی- آیلین یوسفی
آقایان: احسان حصاریمقدم- افشین رازی- مهران رحمانی - احسان خوشنویس محسن عیسیپور - حسین قلیچی- مسعود کشمیری- حمیدرضا بخشی- هادی مرتضویعلوی - سعید مقیمی- الیاس هاشمی- احسان امیدوار- مسعود جمشیدی- رامین رازی- عباد هاشمی - مهدی آزادبیگی- هادی رزاز- الیاس پهلوان- علی شیخزاده- امید رمضانی- مسلم کمالی- مهدی ابراهیمی- پوریا عیسیپور - مسعود وحیدی- رضا بهادری- علی اکبر سراج اکبری- علی نوروزپور مرتضی قدرتی- مهدی تارا- بابک شیردل- صالح طاهری
پ.ن: این صفحه هم چنان باز باقی خواهد ماند
اگر دوستان عبارات یا کلمه جدیدی
از دوستانی هم که به این صفحه سر
میزنند و از این عبارات و کلمات
استفاده با تشکر- شراره انصاری
|
||||||
| |||||||